My colorful diary series

Lilac

Memory53.....یه آهنگایی هست که میره در ذهن و رفتنیم نیست :)

نمیدونم تا حالا براتون اتفاق افتاده یا نه ... یه آهنگی رو یه جایی گوش میدین .. و اون میره داخل ذهنتون و دائما تکرار میشه روز چهار شنبه داخل آژانس نشسته بودم، پسر جوانی راننده آژانس بود و آهنگایی که میگذاشت دقیقا مطابق علایق من بود تا اینکه  که یه آهنگی پخش شد ، انقدر ریتمش و صدای خواننده رو دوست داشتم که رفت در یه گوشه ای از ذهنم و دائما تکرار میشد ... اما  وقتی از آژانس پیاده شدم تنها ریتم آهنگ تو ذهنم مونده بود و یک جمله که میگفت «پیشم ، بمون» از فردای اون روز هر وقت بیکار میشدم در اینرنت سرچ میکردم ...ریتم آهنگش رو برای هرکی میرسیدم میخوندم ...اما هیچ کسی بلد نبود . 

دیگه کاملا ناامید شده بودم  و هیچ آهنگی دیگه برام خوشایند نبود ...شایدم دوست نداشتم که ریتمش رو فراموش کنم ، تا این که امشب  به طور اتفاقی رفتم یه سایتی ، چشمم خورد به آهنگای پرطرفدار و همینطوری یه آهنگ رو دانلود کردم و وقتی گوش دادم ... انقدر ذوق کردم که انگار یه گمشده رو پیدا کردم .... بله اون آهنگ رو پیدا کردم ...

بعضی از آهنگا هستن که شاید از نظر دیگران خیلی زیبا نباشند اما بی نهایت به دل انسان می نشینن و آرامش میدن ...به این زودیا هم فراموش نمیشن . شمارو به شنیدن این آهنگ دعوت میکنم امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید .

ماکان بند... یه لحظه نگام کن :)

 

P1: به طرز عجیب و شگفت آوری درگیر این زندگی و درگیریاش شدم ...همه میگن میرید دانشگاه راحت تر میشین برای من که کاملا برعکس بوده ... از دانشگاه که میام بلافاصله آبجوش برقیم رو برمیداریم ومیزنم تو برق همزمان لباسام و در میارم وبعد از جوش اومدن آب میرم سالن مطالعه و شروع به درس خوندن میکنم 

این چند روزم که برگشتم تهران ...اما این آخرا واقعا که دوری و دلتنگی بهم فشار آورده بود وقتی مادرم رو دیدم دوست داشتم از دلتنگی زیادی که داشتم گریه کنم اما خودمو کنترل کردم . حالا هرچی به برگشتم نزدیک میشم غم عجیبی رو احساس میکنم ، اگرچه میدونم مثل قبل خیلی زود ( انشالله) بهتر میشم . 

جمله ای که این چند روزه خیلی شنیدم این بوده ...اول که منو میبینن از شدت تعجب چشماشون گرد میشه و این جمله رو میگن ...وااای شاتوت چکار کردی با خودت چرا انقدر لاغر شدی ، چرا صورتت انقدر لاغر شده ... چرا خودت نصف شدی... نمیدونن چه ها بر سرم اومده چه سختی هایی رو تحمل کردم و البته تحمل میکنم ...انگار که تمومی نداره ، سال نود و شش واقعا سال سختیه ، یه سختی عجیب . امیدوارم به خوبی و خوشی پایان بپذیره

P2: غم کرمانشاه ...غم خیلی بزرگی بود . اصلا با کلمات قابل توصیف نیست. به همه تسلیت میگم

P3 : هنوز امتحانتم تموم نشده .. کلن دانشگاه و امتحاناش خیلی با تصورات من فرق داره ، واقعا بدست آوردن یه نمره خوب و عالی  تو رشته ما کار بس دشواریه . برام دعا کنید :)

P4:این هفته قراره بریم ملاقات کودکان سرطانی . تجربه جالبی باید باشه . نمیدونم چطور باید برخورد داشته باشم . ما بیست نفر هستیم نماینده بقیه بچه ها که میخوایم بریم و ببینمشون و براشون با کمک بقیه هدیه خریدیم .

جواب کامنتای خصوصی و عمومی رو انشالله در اولین فرصت میدم

روزهای  آرامی رو براتون آرزو دارم :)

Miss shahtot 

Memory 52 ....منی که دل بریدم از همه ببین برای تو چه میکنم .

از دست آدم های زندگیم ...از دست کسانی که فکر میکردم دوستم هستن که بهشان اعتماد داشتم ...کسانی که دوستشان داشتم کسانی که در لحظات خوب یا تلخ زندگی در کنارشان بودم دلم گرفته ..اشک ریختم حتی  با بغض گفتم دلم را شکستید که من فکر میکردم دوستم داری که من دوستت داشتم ... اما دلم را شکستن ... حرف برای گفتن زیاد هست ... دلم به شدت گرفته از کسانی که حساب دیگری رویشان باز کرده بودم ... با غم هایشان گریستم با خوشحالیشان خندیدم ...چرا ما آدم ها انقدر فراموشکار هستیم چرا همه چیز را به این سرعت به فراموشی میسپاریم ؟ ...دلم گرفت .. بغض کردم تحمل جو بوجود آمده را نداشتم به سمت محوطه دویدم از ته دلم گریستم ...هق هق کردم... نفس نفس زدم ..دنیا دورم و‌جلوی چشمانم چرخید ...  ناگهان به یاد « او » افتادم که آرامش قلب ها ...امید نا امیدان ...مهربان ترین مهربانان نامیده میشود ... با خود گفتم ای کاش میتوانستم تورا جور دیگری کنارم داشته باشم ...که به خاطر گناهانم انقدر شرمنده نباشم که نتوانم کمک بخواهم ... به یاد بی لیاقتیم افتادم به این که هرسال کم پیش میامد که عزاداری را از دست بدهم ..،که جز خودش و خودش کسی را دوست خودم به حساب نمی آوردم ...به واسطه اشک هایی که می ریختم متوسل میشدم کمک میخواستم ... به یاد لحظاتی افتادم که بدترین اتفاق ها دربدترین لحظات زندگیم افتاد اما ایستادم ...خم به ابرو نیاوردم ...اون روز ها انقدر ضعیف نبودم ..‌اما وقتی احساس میکنم « او» را کنار خود ندارم که مرا به حال خودم گذاشته چگونه تاب بیاورم چگونه مثل همیشه مقاوم باشم ؟ 

آری امشب بحران سختی را پشت سر گذاشتم ... نه کسی را داشتم که به کمکم بیاید نه کسی تا  با او درد دل کنم ...اما حسم این را به من میگوید که به اندازه چندین سال زندگی ام بزرگ شدم ..که فهمیدم آدم ها آنچه که نشان میدهند لزوما نیستن ... شخصی که ظاهر مهربانی دارد لزوما مهربان نیست .. شخصی که ادعای ایمان ، تقوا و خلوص دل دارد لزوما مومن نیست و شاید انسان ساده دلی که خلوص دارد که متواضع است قلبی بسیار پاک تر از این حرفا داشته باشد وایمانی هزاران برابر ... یاد گرفتم که جز پدر و مادر و « او » شخصی را به عنوان دوست واقعی خود ندانم و تنها دوستانم را همان دلسوزان بدانم ...یاد گرفتم که انسان هر چه که بیشتر از بحثا و خیلی موارد دیگر دور باشد بهتر است و هرچه که کمتر خود رانشان بدهد بهتر است ... یاد گرفتم در این روزها که فقط به دنبال هدفم باشم وکاری نداشته باشم به کسی ...که از همه به یک اندازه توقع نداشته باشم و زود قضاوتشان نکنم ...و در آخر یاد گرفتم که جز او و پدر و مادر هیچ شخصی دلسوز انسان نیست ....

از این به بعد مطمئنا رابطه ی محدود و کاملا کنترل شده ای با آدم های زندگیم خواهم داشت ، و یاد میگیرم که دیگر هر شخصی را آنجور که نشان میدهد لزوما نبینم ، امشب له اندازه یک عمر بزرگ شدم و برای بار هزارم فهمیدم که جز « او » به معنای واقعی کلمه کسی را ندارم اما ای کاش آنقدر گناهانم زیاد نبود تا با خیال راحت و روی سفید کمک میخولستم نه با روی سیاه و سرافکنده به همراه جامه ی پوشیده شده از گناه ... بازهم امیدم به این است که « او» غفار الذنوب و دوستدار توبه کنندگان است .

+ میخواهم جز خانواده ام  و عزیزترعزیزانم به اندازه کافی از همه فاصله بگیرم ... خود « او » به تنهایی کافی و جامع است . خود او حلال مشکلات است .. امشب تنها خود « او » را داشتم و برایم کافی بود ...

++ چرا انسانیت مرده ؟ چرا قلب انسان ها از سنگ شده ؟

چرا به راحتی از کنار هم میگذریم ؟ چرا شکستن قلب دیگران ...اشک ریختن دیگران تا این حد برایمان بی ارزش شده ؟ مگه همه ما انسان نیستیم ... پس چگونه به فکر هم نیستیم و به راحتی دل می شکنیم و حتی راحت تر از کنار هم میگذریم ... شب چگونه میخوابید ؟ چگونه به راحتی و بدون دغدغه ذهنی خوابمان میبرد ... از کجا میدانیم فردایی هم هست یا خیر ؟!!

 

++ به دادم برس .... پر از گناهم ... اما مثل همیشه تو با فضل و رحمت بی کرانت پاسخم را بده ..یاریم ده ..کمک کن که جز تو پناه و پشتیبانی ندارم که روزهای بی نهایت سختی را پشت سر میگذارم ...بحران پشت بحران . خداوندا خودت به دادم برس . من تنهای تنها هستم ....

التماس دعا ...به شدت محتاج دعا هستم . در ورطه ی سختی گرفتار شدم و بحران سخت تری هم میگذرانم .

 

 

Memory 51 .. بعضی چیزها که در روز دیده نمیشود ، شب در کله آدمیزاد بزرگ میشود ...




+ نمایی از خوابگاه علوم پزشکی یزد 

عاشق شب هایی هستم که تنهای تنها در خوابگاه هستم و جز صدای باد از لای پنجره های بزرگ خوابگاه صدایی به گوش نمیرسه .. هوا به شدت سرد شده . چند روز پشت هم هست که میانگین خوابم در هر شبانه روز سه ، چهار ساعت بیشتر نیست ... و دیگه از سوزش چشم مجبور میشم بخوابم ، حجم درسا زیاده ، از این هفته میانترما شروع میشه .

اگر شما جای من بودید دلتون برای همچین فندقی تنگ نمیشد---» توتک  مخصوصا وقتی به تازگی یاد گرفته پشت تلفن بگه « ادو ، آبجی » :)) اصلا تو دلم شکلات و شیرینی همینجوری آب میشه ... دلم برای بغل کردنش یذره شده .

من قول دادم پس پای قولم میمونم 

برای خیلی دعاکنید تو این ایام که خدا بهم توان کافی رو بده . محتاج دعا هستم ...

Miss shahtot

 ++++

شب خوبی‌اش این است که همه چیز تویش گم می‌شود ،و بدی‌اش این است که بعضی چیزها که توی روز دیده نمی‌شدند ، شب ، توی کله‌ی آدمیزاد بزرگ می‌شوند .

یوسف علیخانی 



Memory 50 همون یک جمله کافی بود که خودمو خالی کنم از هرآنچه که درونمه، از بغض ، فشار و ..

بعد از حال و احوال پرسی گفت : اوضاع چطوره بابا ؟ یکم مکث کردم با خودم گفتم چی بگم که نه دروغ بشه نه ناراحت بشه ...‌گفتم : بد نیست .‌ یکم فکر کرد ...مطمئن بودم از لحنم متوجه میشه که حالم زیاد خوش نیست ...گفت : آهان .‌ بدنیست یعنی چی ؟ موبایل رو از صورتم دور کرد چند تا نفس عمیق کشیدم در حالی که صدام از بغض و ناراحتی میلرزید گفتم بد  نیست یعنی اوضاعم زیاد جالب نیست ... کلی درس عقب افتاده دارم که  یک جلسه ام سرشون حاضر نبودم که حداقل خیالم راحت باشه که سر کلاس فهمیدم ...هفته ی بعد امتحانات میان ترمم شروع میشه باید همزمان برم دانشگاه و همزمان درسی مثل روانشناسی یا فیزیک پزشکی رو بخونم که نه سر کلاسش بودم نه لای کتابو باز کردم ، آناتومی و بافت شناسی بماند که لای بافت رو تا حالا بازم نکردم ، تو شیراز بافت نداشتیم و آناتومی هم فقط یه جلسه چون تازه شروع شده بود ، آناتومی عملی سرش نبودم که حداقل اصلا ببینم یه استخوان مثلا ران چه شکلیه ؟ اون وقت همه اینارو دارم به سختی و تنهایی میخونم ... جو دانشگاه افتضاحه بچه ها به فکر خودشونم همه باهم سر جنگ دارن حتی دخترا با دخترا ، پسرا با دخترا ... در درجه اول فکر خودشون هستن کمی به فکر همدیگه نیستن 

دیدم صدایی نمیاد ...‌در حالی که صورتم از اشک و گریه خیس شده بود دست کشیدم به صورتم گفتم بابا گوس میدی ؟ با همون لحن آروم و مهربون همیشگیش گفت آره باباجون منتظرم حرفات تموم بشه ، بگو هر حرفی که تو خودت ریختی ، هرچی باعث شده انقدر حالت بد بشه همین یک جمله کافی بود برای من که با خیال راحت پشت تلفن حرفایی که هشت روز تمام تو خودم ریخته بودمو بزنم ، که این بغضی که چند روزه از روی فشار و دل تنگی تو گلوم گیر بکنه شکسته بشه  .. از استاد آناتومی بی منطقی بگم که وقتی رفتم باهاش حرف زدم تو چشمام نگاه کرد و گفت خانم میدونستی کارت خیلی خیلی سخته در حالی درونم از حرفاش متلاطم شده بود با غرور گفتم بله میدونم اما خودمو سعی میکنم برسونم اما شما برای میانترم پیشنهادی ندارید ؟ نگاهی کرد بهم و گفت به من ربطی نداره خانم مشکل خودته ... از استاد بافت شناسی بگم که ... از فیزیک پزشکی بگم که ... از پسرای لوس و بچه ننه دانشگاهمون بگم که صرفا برای این که میخوان خانواده شون رو بببینن همه امتحانایی که عقب افتاده بود و زمانش عالی بود رو انداختن جلو .. از دخترامون بگم که چه قدر حسادت و کینه دارن و جز خودشون به هیچ کسی و به هیچ چیزی توجه نمیکننن ...و از خودم بگم که چه قدر احساس تنهایی و ضعف دارم 

همه اینارو در سکوت گوش داد گفت حرفات تموم شد ؟ گفتم آره ... گفت بابا من چقدر بهت گفتم یذره فقط یذره خودت رو باور داشته باش ؟ باورت کجا رفته ؟ ایمانت به خدا کجا رفته ؟ گفتم بخدا ایمان دارم ... گفت نه ایمان به خدا فقط نمازی که میخونی روزه ای که میگیری نیست من یاسمن رو جوری دیگه ای میشناختم ... همون یاسمنی که شبا ساعت دو سه نصف شب که بیدار میشدم هنوز برق اتاقش روشن بود ... همونی که تمام درسای پیش دانشگاهی به اون سختی رو خودش به تنهایی خوند ... تو فقط باید به خودت باور داشته باشی فقط همین ...هیچی نگفتم تو ذهنم حرفاشو سبک سنگین کردم ادامه داد ... همونی که تو سال به اون حساسی یه بچه به خانواده همیشه ساکت و آرومش اضافه شد .

تو تلاشت رو بکن ، به کسی کار نداشته باش ...سرت تو لاک خودت باشه ، برات مهم نباشه کی چه قدر خونده ؟ چه قدر جلوست چه قدر عقبه ؟ گفتم آخه نمیدونی اینا چقدر میخونن از دانشگاه که میان به جای اینکه کمی استراحت کنن میشینن پای درس . گفت من یادم نمیاد تو هیچ وقت برنامه ی درسیت به کسی شباهت داشته باشه ... بزار بخونن تو چکار داری به اونا ؟ نفس عمیقی کشیدم به خاطر گریه و حرفای پدرم سبک تر شده بودم انگاری احتیاج داشتم کسی بهم یادآوری کنه و روحیه بده ... گوشی رو داد به مامانم ..مامانم گفت : یاسمن من تو رو اینجوری تربیت کردم که وقتی تو فشار قرار میگیری سریع بزنی زیر گریه ؟ که کم بیاری ؟ من به خودم افتخار میکردم که دخترم رو فرستادم یه شهر دیگه چون از پس خودش برمیاد ..چون بهش اعتماد دارم چون مطمئنم که منو سرافراز میکنه ...مگه اتفاقی برات افتاد سال پیش که گاهی تو شبانه روز سه ساعتم نمیخوابیدی ؟ مگه اون روزا هم فشار روت نبود ؟ الانم همینه بیا رو راست باشیم ایمانت ضعیف شده ... حتی بخوای انکارش کنی ، همه اینا از روی ضعف در ایمانت هست ... حرفش رو قبول داشتم ، حواسم کجا رفته بود ؟ چرا خدای به اون بزرگی و عظمتش  رو نمیدیدم که اگر بخواد اتفاقی بیوفته ... اگر ابر و مه و فلک هم دست به دست هم بدن جلوشو نمیتونن بگیرن . گفت الان میری وضو میگیری رو به خدا می ایستی از خودش کمک میخوای ، یه برنامه قوی میریزی ، یکم بیشتر تلاش میکنی ... یاسمن نبینم دیگه بری منت بنده خدارو بکشی ! عوضش از خدا کمک میگیری ... تمام حواشی و کنار میزنی و به کسی کاری نباید داشته باشی ...بزار هرکاری که میخوان بکنن ...من ایمان دارم که تو اگر با تمام وجودت تلاش بکنی حتی جلو هم میزنی ... مگه یاسمن دختر روزای سخت و بحران ها نیست ؟ 

خیلی احساس بهتری داشتم ... وضو گرفتم روبه خودش ایستادم و ازش کمک خواستم ...انگار که تمام گره های مشکلاتم باز شده ... انگار که اصلا مشکلی داشتم ..

نمیدونم میخواد دیگه هرچی پیش بیاد اما میخوام این مرحله ی سخت رو هم پشت سر بگذارم میخوام با تمام قدرت و توانم تلاشمو بکنم حتی شده از خیلی چیزا بزنم ... وقت اندکِ  کار زیاد من باید بتونم که سرافکنده نشم .که باعث افتخارشون بشم و مهم تر اینا به خودم ثابت کنم ..

با این که احساس خیلی بهتری دارم اما کمی ناراحتم که ناراحتشون کردم ، اگرچه میدونم که به روم نمیارن ، اما خب پدر مادرن ... راه دوره ... از طرفیم از بچگی بهم یاد دادن که حرفا و درد دلام رو جز خودشون با کسی بازگو نکنم  ، بهم یاد دادن که در درجه اول هر مشکلی که داشتم فقط و فقط به خودشون بگم ... خوب یا بد منو عادت دادن به خودشون و حضورشون حتی غیر مستقیم 

P1 : میخوام زنگ بزنم از دل جفتشون در بیارم 

P 2 : با کم خوابیدن و تلاش کسی که چیزیش نشده نه ؟ فکر نکنم ..اگر قرار بود چیزیم بشه که در طی دوسال پیش شده بود . باید برنامه قوی بریزم 

پدرم راست میگه ... خودباوریم ضعیف شده ...

P 3 : حالتون خوبه ؟ :)

P 4 :  اتاقم رو عوض کردم بالاخره ...

P 5 : امروز برای اولین بار خون گرفتم از یکی از بچه هامون :) گفت کی داوطلبه برای خون گرفتن از بچه ها ؟  من و یکی دیگه از بچه ها داوطلب شدیم.‌..  برای دستگاه سانتریفیوژ و انجام آزمایش هماتوکریت ... حس عجیبی داشت ، سر انگشتای دستم یخ کرده بود اما بدون این که توجه کنم دستم رو الکل زدم .. نوک انگشت اون دختر که از قضا دوستم هست سریع الکل زدم ، نوک انگشت رو با فشار مالیدم و  با با یه بسم الله نوک سوزن رو فرو گرفتم اما چون خون داخل لوله حباب افتاد مجبور شدم دوباره خون بگیرم ..واقعا حس عجیب و جالبی بود :)

یکی از بچه ها سر کلاس حالش بد شد و غش کرد سر بحث خون و ...همه به تکاپو افتادن منم رفتم سریع آبدارخونه  آب قند آوردم ولی حالش واقعا بد شده بود و پوستش سفید سفید شده بود

پیش به سوی تلاش ... عرق ریختن ... زحمت کشیدن .. شب بیداری ها و ...

خدایا فقط و فقط توکل به خودت و خودت 

یاعلی 

خود باوری داشته باشیم 

Miss shahtot

Memory 49 ...میخواهم اندکی غر بزنم + دانشگاه جدید فضای جدید

یا ارحم الراحمین 

به نام خدا شاتوت هستم میخواستم اندکی فقط اندکی غر بزنم :)

بدبختی چیست ؟

بدبختی این هست که تو دانشگاه مقصد به اندازه چهار  جلسه آناتومی :| و پنج جلسه بافت و دو جلسه فیزیک پزشکی عقب باشی :| 

میخوام غر بزنم ... عاقا آناتومی بخش اسکلت سختهههه :((((  اسماشون خیلی عجیب غریبه :( همه این جلسه هایی که نبودم و باید خودم بشینم از روی گری و نتر بخونم . واقعا گری سنگینه برای فهمیدن . از همه اینا بگذریم بافت شناسی رو کجای دلم بزارم ؟‌ما شیراز اصلا بافت شناسی نداشتیم ... این بافت رو از روی کتاب جان کوئیرا باید بخونم بازم قابل فهم تر از اسکلته ... 

من یه جمله از بخش اسکلت رو اینجا مینویسم قضاوت با خودتان : در تعریف پروگزیمال و دیستال به عنوان مثال کتف و بازو در قسمت پروگزیمال اندام های فوقانی و انگشتان در قسمت دیستال :|  خود پروگزیمال و دیستال جز اصطلاحات مربوط به جهت یابی هستن و آنتریور و لترال و سوپر فِشیال ( سطحی ) و عمقی از دیگر اصطلاحات :| 

حالا اینا فقط مقدماتشه ... میریم سراغ اسکلت و استخوان ... شما فرض کنید یه استخوان کشکک فسقلی که واقعا هیچ توجهی بهش نداره خودش شامل ده تا بخش و نام گذاری های سخته :| دیگه بخش شیرین لگن بماند که چه قدددر بخش و بردر و جز داره و همه خارجین :| 

وبازهم از همه اینا بگذریم فیزیک پزشکی رو دقیقا چکار کنم ؟

جالبیش اینجاست که ما فقط بیوشیمی عملی داشتیم تو شیراز اما اینجا بافت و آناتومی و حتی فیزیک پزشکی هم عملی دارن :( هر کدوم هم کتاب و جزوه و استاد مخصوص دارن ...

پوستم کنده داره میشه :( خواب ندارم ... خوراک ندارم ... هیچ دوستی ندارم چون همه باهم دوست شدن .. دلم که میگیره برخلاف اونجا کسی نیست برم پیشش بگیم بخندیم حال و هوام عوض بشه . مجبورم یا با خودم حل کنم یا بریزم تو خودم یا این که با خدا درد و دل کنم .( خدا با ماست :) )

میخوام بازم غر بزنم ... هر وقت کارت میگیریم تا چهل و هشت ساعت غذا نداریم بازم اینا لطف کردن برای من بیست وچهار ساعت بود ... یه روز کامل جز نون و پنیر غذایی نداشتم :(  هم اتاقیام داروسازی میخونن ترم پنج یا شش به من محل نمیزارن :( خودشونو هی برای من میگیرن ...‌بعد شبا هم خیلی دیر میخوابن ، دقیقا زمانی که من میخوام بخوابم تازه کتاباشونو باز میکنن :| 

قسمت خوب و عالی ماجرا رو بگم ( بسه هر‌ چقدر غر زدی :| ) خوابگاهمون خییلیی بزرگه :) فاصله خوابگاه و دانشکده فقط سه دقیقه پیاده رویه .. بعد این که دانشکده و خوابگاهمون محوطه و فضای سبز داره :) غذاهاشون خیلی بهتر از شیرازه ... از لحاظ سطح علمی واقعا استادای هردو دانشگاه خوبن ... نه این که بخوام تعریف الکی بکنم چون نیازی به تعریف نیست من اینجا موقتم اما استاداش واقعا خوبن .‌اما همش میپرسن و حضور غیاب میکنن :| ( مگه مدرسه است آخه ؟ :| ) یزد با توجه به گفته ی استادا و مسئول آموزش از سال ۹۴ تیپ یک شده ...دیگه این که مردم خیلی خوبی داره   اما برخلاف شیراز هیچ جایی نداره برلی گردش و تفریح :( البته من کلن اهل بیرون رفتن نیستم ولی خب ...

فعلا دارم مثل چی میخونم تا خودمو به بچه ها برسونم ، امتحان های میان ترم احتمالا چهاردهم آبانه .

P 1: امشب زنگ زدم خونه ، صدای گریه توتک میومد ... فهمیدم سرماخورده ، واقعا حالم بدشد ، ای کاش الان میتونستم پیش مادر و خواهرم باشم . مخصوصا مادرم که واقعا دست تنهاست و وقتی توتک سرمابخوره خیلی بد واقعا سرما میخوره :(

P 2 : این عکس هم همین الان یهویی از سیتینگ خوابگاه ... مشغول خواندن اسکلت میباشم .با خودم گفتم بیام کمی استراحت کنم :)

البته این صفحه ای که میبینید مقدمات آناتومنیه و انتخابش کردم چون شکل داشت  و بخش اسکلت نیست :)

برام دعا کنید تا بتونم خودمو برسونم .‌ امیدوارم بتونم خودم بافت و آناتومی و فیزیک پزشکی  رو بخونم .بیوشیمی خداروشکر جلو هستم .

کامنتارو هم بعدا جواب میدم .

آرزوی بهترینا :)

Miss shahtot

خطاب به کامنت  نیلگون --» فدا مدا :**


Memory 48 ...تصور من از خودم در 34 سالگی + یزد هستم :)

چند روزی هست که چالش جالبی بین وبلاگ نویسا راه افتاده و اون هم اینه که در پانزده سال آینده چه تصوری از خودتون دارید ؟ پستای مختلف رو خوندم ... اعتراف میکنم که جالب و قابل تامل بود این همه اهداف و رویاهای زیبا :) هویجوری جان کل مخاطبین وبلاگش رو دعوت به این چالش کرده بود و از طرفی بنابر قولی که به آسمان جانم  دادم ، قرار شد بنویسم و روش فکر کنم...‌

 نشستم گوشه ای از اتاقم ...چشمام رو بستم و ناخودآگاه تصاویر زیر در مقابل چشمانم تداعی شد ( گفته بودم که قدرت تصویر سازیم خیلی خوبه ؟ اگر نگفته بودم الان میگم ... قدرت تصویرسازیم خیلی خوبه :) ) حالا بعدا بیشتر میپردازم به این بحث ) و‌موارد زیر تصاویری هستن که برای من تداعی شدن شاید عجیب به نظر برسه اما صادقانه میگم که این موارد واقعا برام تداعی شد ....


در یک روز بارانی دختر جوانی  رو میبینم که با عجله از خیابان های شلوغ و پر ازدحام شهری با پوششی متفاوت با مردم کشور خودمان در حال دویدنه و یکی از دستانش  رو بنابر عادت همیشگی و البته نچندان موثر بالای سرش قرار داده  تا به قول خودش از خیس شدنش جلوگیری کنه ... پالتوی بلند  کمری و چکمه های قهوه ای رنگی پوشیده و شال بافتنی کرم قهوه ای روهم بر سرش انداخته ... همین طور که با عجله از روی چاله های پر از آب رد میشه ...نفس نفس زنان به خونه ای ویلایی کوچک با حیاط سرسبز و کوچک خودش میرسه ؛ کلید رو داخل قفل میاندازه و با خونه ای تاریک مواجه میشه ... سراسیمه چراغ های هالوژنی و زرد رنگ و سفید رو روشن میکنه چکمه ها و پالتوی خیس رو از تنش درمیاره و روی چوب لباسی آویزان میکنه . بعد از پوشیدن لباسی گرم به سمت آشپزخانه میره و با ولع تکه کیک خامه ای داخل یخچال رو میخوره و همزمان چای شایدم نسکافه ای رو برای خودش درست میکنه و به سمت تخت محبوبش میره تا زمان آماده شدن نوشیدنیش کمی بخوابه .... همه جا رو سکوت فرا گرفته ... از پهلو به سقف خیره میشه و فکر میکنه و فکر میکنه .... به تمام گذشته ی عجیبش به سختیای زندگیش و حالا اکنون به موقعیتی که دوست داشته و اکنون بهش رسیده ، لبخندی از روی رضایت میزنه همزمان  قطره اشکی از چشمانش پایین میاد که شاید علتش همه اون سختی ها یا شایدم دوری از خانواده و یا شایدم تنهایی باشه... به فردا فکر میکنه ، به جراحی بزرگی که در پیش داره به کنفرانسی که باید درونش شرکت کنه و چشمانش سنگین میشه و به خواب میره ...

بعد از بیدار شدن اذان رو گفتن... نمازش رو میخونه و بعد مثل همیشه میره سراغ کتاب محبوبش آناتومی و قلب دوست داشتنیش :) عینکش رو میزنه و شروع به یادداشت برداری و تحقیق و‌ مطالعه میکنه همزمان در اینترنت مبحثی رو داره میخونه و روی مقاله ی عظیمش کار میکنه ...ساعت ها میگذره و همچنان مشغول مطالعه است ؛ از روی خستگی عینکش رو برمیداره نگاهی به ساعت میندازه و به خانواده اش زنگ میزنه ... خبر های مختلف از مادر و بازهم ابراز دلتنگی همیشگیش و البته موفقیت های روز افزون خواهر .... بعد از قطع کردن تماس نفسی از سر آسودگی میکشه و برمیگرده و به خونه ای که در سکوت فرو رفته نگاه میکنه ... در همون حالت و همچنان درحال تصویر سازی ، چشم میچرخونم جای جای خونه رو نگاه میکنم ... داخل آشپزخانه .. حمام ... پذیرایی ... اتاق ها ... همه حاکی از تنها بودن شخصیت  داستان  ما است ...به دختر نگاه میکنم که در حال  فکر کردن و نگاه کردن به این حجم از تنهایی است و همچنان جز تیک تیک ساعت صدایی به گوش نمیرسه .....

+ بیمارستان قلب 

این ها تصاویری هستن که برام تداعی شدن ... نمیدونم درست یا غلط چه قدر اتفاق بیافتن ...ذهنتیم از آینده این شکلیه واقعا درحال حاضر ....

از همه مخاطبین وبلاگم دعوت میکنم که اگر دوست دارن در این چالش شرکت کنن ، واقعا انسان رو به فکر میبره و شاید انتظارش رو از آینده مشخص کنه :)

P 1 : هم اکنون در یزد هستم ، صبح امروز با پدرم اومدیم :) اول از همه رفتیم خود دانشگاه رو نگاه کردیم ؛ نمیخوام تعریف الکی بکنم ولی واقعا خیلی خوشگله  ... و خوبیش این هست که کل دانشکده های علوم پزشکی و خوابگاه و مسجد داخل یه شهرک جدا و نزدیک هتل صفائیه است و این که انگار یه شهرک مستقل و جداست :) کل فضاش هم مثل باغ میمونه و خوشگله :) بافت شهر قدیمی اما شهر آرامی داره ... شما این جا یک عدد برج هم نمیبینید :) این جا شهریه که شاید مجبور بشم یک شایدم دوترم بمونم و واقعا راه سختی درپیش دارم :) از فردا کارای ثبت نام و ..


P 2 : خیلی جالبه تا حالا سه چهار نفر از بلاگرا و در کل مجازی ها اومدن گفتن که خواب منو دیدن :) خواب هاشون هم جالب بوده ...

کسی دیگه ای نیست که خواب منو دیده باشه ؟ و اگر دیدید چه شکلی بودم :) ؟ 

Miss shahtot 


Memory 47... خداحافظی با شیراز + خستگی جسمی و فشار روحی

یا ارحم الراحمین 

+عنوان تا اطلاع ثانوی ...

++حرف زیاد داشتم برای گفتن و تخلیه خودم ...باز دوباره طولانی شد :)

با تک تک سلول های بدنم ...بند بند وجودم احساس خستگی و درد دارم ... انگار که یکی منو گرفته تا میتونسته زده . احساس کوفتگی و درد تو پاها و دستام ...قرار بود بابام بیاد دنبالم وسایلم رو جمع کنیم اما چون خودش هم کار زیاد داشت من بهش گفتم وسایل رو خودم جمع میکنم فقط برام بلیت برگشت بگیره . و البته بعدش کلی پشیمون شدم چون شما فرض کنید تمام وسایلی رو که من از تهران آورده بودم رو باید خودم جمع میکردم و این همه چمدان و کیف رو خودم یه نفره برمیگردوندم ، دوتا چمدان بزرگ و دوتا کیف و البته یه ساک خیلی بزرگ برای پتو و دشک ( تشک ؟ ) ..همه کارا رو کردم آژانس گرفتم تا فرودگاه بعد اونجا یه آقایی که چرخارو حرکت میدادن بهم کمک کردن ولی بعدش دوباره همه رو خودم جابه جا کردم .

البته یه سه چهارتا آقا بهم گفتن که کمکم کنن ولی من بی تردید رد کردم :| والا ! مگه خودم ناتوانم ؟ :|  از همه این همه این خستگی های جسمانی بگذریم از لحاظ روحی روانی هم خیلی فشار روم هست ....از یه طرف استرس معادل سازی دروس ( چون ممکنه یک سری دروس با وجود نوین بودن هردو دانشگاه باهم فرق داشته باشن ) و دانشگاه جدید ... حرفای بعضی از اطرافیانم که ریسک بزرگی کردم و این که کلن میموندم شیراز و کلی حرف استرس آور دیگه .. که خب البته برام مهم نیست ، چون وقتی تصمیمی بگیرم و پدرمادرم تائیدش بکنن خیلی کم پیش میاد که عوضش کنم .. اما حس بدی رو بهم منتقل میکنه ... 

میدونید من به یک چیزی ایمان دارم و اون این هست که برای رسیدن به اهداف بزرگ باید تصمیم های بزرگ گرفت ،‌باید خطر کرد...خستگی هاشو با جون و دل تحمل کرد و البته علاوه بر صبر و تلاش ، برای ادامه راه همه چیز رو به خود خدا سپرد ... یعنی عقیده من این هست که خب من برای رسیدن به هدفم این تصمیم رو گرفتم که  واقعا نباید همچین فرصت خوب و طلایی و رو از دست داد اما بعد از همه اینا به خود خدا توکل میکنم و میسپارم به خودش تا هرآنچه که خودش صلاح میدونه برام رقم بزنه ...

اما ای کاش بعضیا یاد میگرفتن به جای منتقل کردن انرژی منفی و استرس دادن یکم انرژی مثبت بدن ... یادمه دقیقا سال پیش دانشگاهی هم برام چنین اتفاق هایی رخ داد ،‌وقتی تصمیم گرفتم که کلاس کنکور نرم و حتی خود مدرسه هم کم تر میرفتم ، مشاور بچه ها با شنیدن تصمیمم بهم نگاه کرد و  جلوی همه بچه ها گفت تو آمپول زنم نمیشی و البته کلی تخریب شخصیتی های دیگر :)  و خیلی از اطرافیانم انرژی منفی دادن که مگه میشه بدون کلاس کنکور و مدرسه عادی پزشکی قبول شد ؟ مگه میشه بدون فلان معلم کنکور و فلان کلاس تست موفق شد ...نمیخوام بشینم تعریف کنم از خودم میخوام برای خودم یادآوری کنم  که  اون روزها هم فشار روانی زیادی روم بود چون هم خودم تو خونه تنها بودم از یه طرفم این حواشی که همیشه هست ...اما همین که پدر ، مادر و خاله « ف » تائیدم کردن ... همین که پشتم بودن برام کافی بود . الان هم با یه موقعیتی روبرو هستم که به همون اندازه که نه خیلی کمتر استرس آوره .‌چون حداقل خیالم راحته که اون چیزی که میخواستم شده ... اما همچنان این حرفا هست .‌... مثل اون روزا فعلا درحال حاضر کارم سکوته ... البته بعدش هم سکوت خواهد بود :) 


P 1 : دیشب رفتم اتاق دوستام ، تامنو دیدن جیغ کشیدن . تعجب کردم گفتم چیشده ؟؟ با کلی تته پته گفتن که هیچی بعد از چند دقیقه « ز » اومد دستاش رو گذاشت رو چشمام با داد و خنده گفتم این کارا چیه که یدفعه همه دست و جیغ که وقتی دستاشو برداشت یه جعبه هدیه بزرگ روبروم بود :)  حدس بزنید یکی از هدیه ها چی بود ؟ من یادمه تو تابستون انقدر پست راجع به ناتور دشت و ...گذاشتید وقتی رفتم دانشگاه از بچه ها میپرسیدم خوندید ؟ و درآخر میگفتم دوست دارم بخونم ببینم چجوریه :) بله یکی از هدیه ها ناتور دشت بود :)


P 2 : امروز که برمیگشتم از دانشگاه با چشمای گریون و اشکی به نقطه نقطه اش نگاه میکردم ...حتی تو راه برگشت از دانشگاه و در اتوبوس ، بدون هیچ تردیدی میگم که شیراز به جز اون قسمت دلتنگیش ، سراسر خاطرات خوب برام ساخت :)) این اولین بار در عمرم بود که با عشق و علاقه سر کلاس درسی حاضر میشدم ( چون اصلا مدرسه رو دوست نداشتم ) + امکانات فوق العاده دانشگاه :) + و از همه مهم تر مردمان خون گرم و مهربانشون و دوستایی که پیدا کردم تو این مدت کوتاه به نظرم مثل یه گوهر ارزشمندن ... همه بچه هایی با اخلاق خوب ، درس خون و البته به همون اندازه فکر تفریح و ...‌البته از یزد هم خیلی تعریف میکنن باید دید که چطوره ؟ جدا میگم که واقعا سخته این که به یه جایی به آدماش عادت کنی و از قضا انسان های خوبی هم باشن و بعد بخوای دوباره دل بکنی و بری 

P 3 : دیشب و امروز کلی از دوستام گریه کردن خودم هم بهتره هیچی نگم ...

P 4 : « ر » میگفت شاتوت اگر تو بری دیگه کی باشه بزنه کفش پسرارو له کنه یذره بخندیم :| کی سوتی بده بازم بخندیم :| از کی تو شاهچراغ خواستگاری کنن و بازم  هم بخندیم :|  و من همچنان اینجوری بودم o___0  همین جوری پوکر فیس درحالی که سعی میکردم جلوی خنده ام رو بگیرم ...عقب عقب رفتم و‌ با خنده گفتم واقعا که :) همون لحظه از پشت دوباره همزمان پا و کیف یکی از پسرا رو له کردم و این جا بود که دوستام از خنده منفجر شدن :))))))


وقتی رسیدم خونه تازه فهمیدم چه قدر تو همین هفته دلتنگ شده بودم :)

دارم از خستگی و بدن درد میمیرم پس آرزو میکنم تمام خستگی هاتون رفع بشه ...

Miss shahtot 

Memory 46....باورم نمیشه ...اصلا باورم نمیشه ...انتقالی و جابه جایی :)



عاشق این آهنگ سامی یوسف شدم :)

باورم نمیشه

باورم نمیشه

هنوز در بهت به سر میبرم ...امروز شاید یکی از بهترین روزهای عمرم محسوب میشه ، همه شما مطلع هستید که من بعد اعلام نتایج اعتراض زدم شاید فرجی شد و همین تهران قبول شدم ... از طرفی در همان روزها بود که متوجه شدم هنوز قانون جابه جایی رو برنداشتن و هست ؛ چون یکی از دوستانم داروی اصفهان قبول شده بود و با یه خانومی که تهران قبول شده بود ( البته با پرداخت مبلغی ) جابه جا شدن ... این شد که ما دوباره رفتیم سازمان سنحش تا اگر موردی وجود داره که خواهان جابه جایی با شیراز باشه جابه جا کنیم ... که یه دختر خانومی رو دیدیم و ایشون پزشکی تهران قبول شده بودن و بعد از انتخاب رشته به خاطر از دست دادن پدرشون و در کل دور شدن از مادر و خانواده تصمیم داشتن با یزد جابه جا بشن ( چون خودش یزدی بود ) اینجا بود که مسئول اون قسمت به من گفتن که وقتی کارنامه سبز اومد ببینم کجاها قبول شدم و این قبولی های من بود ---» کرمان ، یزد ، مازندران ، مشهد و ... بهم گفتن اگر تو کارنامه سبز یزد هم قبول شده بودم درخواست انتقالی بدم و بعد از اون جابه جایی با اون دختر خانوم .این که چرا اون شخص یزد رو نزده بود و خودش از طریق کارنامه سبزش جابه جا نشد علتش این هست که کلن جز تهران و شیراز و اصفهان ( به خاطر رتبه ی عالیش  ) نزده بود .‌

تا این که امروز سر کلاس زبان بودم که پدرم زنگ زد بهم و گفت :

یاسی مژده گونی یه خبری میخوام بهت بدم که باورت نمیشه ...من بلافاصله کلاس رو ترک کردم و رفتم داخل راهروی دانشگاه گفتم : بابا فقط بگو چیشده ؟ 

پدرم : با انتقالیت از طرف دانشگاه یزد همین امروز  موافقت شده :))))) .....و‌من بودم و صدای جیغی که کل دانشگاه رو پر کرد

من اصلا فکرشم نمیکردم چون خود یزد ظرفیتش خیلی پر بود و به ما گفتن که احتمالش خیلی خیلی کمه :)

یعنی احتمال خیلی زیاد من در طی این یکی دوهفته به یزد انتقالی میگرم و بعد جابه جایی با اون دخترخانوم :) البته باید اضافه کنم که انتقالی با کارنامه سبز خیلی راحت تر از جابه جاییه و من با توجه به گفته ی سازمان سنجش شاید مجبور بشم که یک ترم یزد بمونم :) من حاضرم هر سختی تحمل کنم تا دوباره برگردم تهران ... تا دانشگاه خوبی بخونم :) حتی اگر به قیمت انتقالی دوباره و معادل سازی یه سری دروس باشه ... تمام تلاشمو میکنم .

 اما هنوز در بهت به سر میبرم ...اصلا باورم هم نمیشه !! 

البته هم ناراحتم هم خوشحالم ... خب طی این مدت دوستان خیلی خوبی پیدا کردم که از همه لحاظ هم اخلاقی هم درسی هم فرهنگی عالی بودن ... یکی از دوستانم هست که خیلی خونسرد خودشو نشون میده معمولا ، تا فهمید اول باور نکرد و بعد بلافاصله زد زیر گریه .البته بیشتر دوستانم ناراحت هستن ... خب خودم هم اگرچه خیلی خوشحالم اما از یه طرفی واقعا دلم براشون تنگ میشه .

اول همه شون مثل خودم باورشون نمیشد ...اما تو چهره ی همه شون میتونم ناراحتی رو ببینم .

P 1 :امروز تا فهمیدیم چون فردا درس نداشتیم و همه مون کارامون رو کرده بودیم ‍؛ با بچه ها رفتیم بیرون  :)))) رفتیم عصر کافی شاپ بام شیراز ، واقعا خوش گذشت :) اگرچه نمیدونستیم ناراحت باشیم یا خوشحال ...ولی خوب بود . چرا انقدر زود ؟ چون احتمال زیاد همین هفته یا شنبه منتقل میشم .


P 2 : تازه عادت کرده بودم ، خوبی یزد این هست که نزدیک به خونه مادربزرگم و البته تهرانه :) شنیدم مردم مذهبی و با فرهنگی داره . یکی از دوستام هم اون جاست  اما هیچ شناخت دیگه ای ندارم ...خب هرچی هم باشه من حاضرم تمام سختی هارو تحمل کنم تا برگردم خود تهران :)

 شیرازیا که واقعا خون گرم و مهربان بودن :) یعنی جوری باهات رفتار میکردن که احساس غریبی نمیکردی 

+ دوستام میگفتن صبر میکردی مهمان میشدی ... اما از نظر مشاورایی که باهاشون صحبت کردم و البته خودم نباید چنین فرصتی از دست داد و ریسک کرد .‌چون مهمان شدن سخت . البته موافقت با انتقالی عادی از اون سخت تر 

P 3: به نظر شما زندگی من یکم بیش از حد معمول پیچ و تاب نداره ؟ 

واقعا خودم به این اعتقاد پیدا کردم که  زندگیم خیلی پیچ و تاب داره ... پر از بلندی ها و پستی ...

پر از پیچیدگی و ...


+ خدایا روز به روز بیشتر به لطفت ..به مهربانیت به همه چیزی ایمان میارم ...

بیشتر عاشقت میشم :))) این حال خوب رو برای همه آرزومندم 🌼


+ کسی با علوم پزشکی  یزد آشنایی داره ؟ 


Miss shahtot 

Memory 45 ...مهربانی را بیاموزیم ...مهربان باشیم و فراموش نکنیم مهربانی هارا

یا ارحم الراحمین ...ای مهربان ترین مهربانان 


مهربانی دقیقا همان بوی خاک آمیخته با باران است ، همان بوی شیرینی های خوش عطر مادربزرگ همان عطرخوش گل های یاس که با وزش نسیم پراکنده میشوند و سراسر وجودت را غرق لذت میکنند . اصلا مهربانی هرچه بوی خوش دارد است که تا مدت ها مشام انسان را پر میکند و اثرش به این آسانی ها پاک نمیشود... آنگاه است که دوست داری نفسی عمیق بکشی و با تمام وجودت آن عطر خوش بو را ببلعی

شاید هم مهربانی لمس دست انسان هایی باشد که سخت دستت را می فشارند و یا در لحظات سخت و در بغرنج ترین صحنه ها و لحظه های زندگی حضور دارند و زندگی ات را لبریز از لطف بی ریا و خالصانه خود میکنند ...

مهربانی میتواند حضور ناگهانی فردی باشد که انتظار بودن و آمدنش را هرگز نداشتی و یا حتی گفتن یک جمله محبت آمیز و امیدبخش به تو باشد . 

نه ! این هارو رها کنید ! مگر مهربانی با این جملات قابل وصف است ؟ قیمت مهربانی همچون الماس گرانبهایی است که خداوند در گنجینه قلب همه انسان ها قرار داده است ...اما افراد معدودی هستند که آن را به دیگران هدیه میدهند ...همان هایی که فقط به خود فکر نمیکنند ...همان هایی که به دیگران توجه دارند . 

مهم نیست آن دیگران برای آن شخص بزرگترین کارهارا کرده باشد و یا آشناترین آشنا باشد مهم آن است که او هرگاه ببیند و احساس کند انسانی در نقطه ای در مکانی و یا لحظه ای سخت به او احتیاج دارد ؛ حاضر میشوند و هرآنچه که میتوانند خرج میکنند .....  و شاید حتی با گفتن جمله ی « من کنارت هستم » و بازهم شاید در آغوش کشیدن و شنیدن حرف های دل تو ؛

میدانید بعضی از آغوش ها ... حرف ها ...محبت ها خیلی دلچسبند ، شاید خودشان هم خبر نداشته باشند اما دلچسبتر از واژه دلچسب هستند .

آغوش و لطف کسانی که: 

 مهربانی میکنند بی ریا 

میگویند و هستند بی تظاهر

فراموشت نمیکنند حتی با گذر سال ها ... حتی در دورترین فاصله ها یا کوچک و بزرگترین کدورت ها..

تا تو را میبنند دست هایشان را میگشایند و سفت در آغوشت میگیرند و شاید این نقطه همان نقطه ای باشد برای شکستن بغضی چندین ساله و یا آرامشی با حس عطر حضور فردی کنارت 

# بعضی مهربانی ها _ تا ابد _ در ذهن انسان حک میشود 


P : اگرچه او در وجود همه این لطف و بخشش را قرار داده است ... اما گویا بعضی انسان ها با واژه ای به نام مهر اصلا آشنایی ندارند ...‌ اصلا نمیدانند چیست ... کجاست ...‌ شایدهم آن را نیاموخته اند     

 نباید که از همه  انتظار داشت ...


 + مهربانی را بیاموزیم ، مهربان باشیم و فراموش نکنیم مهربانی هارا ....

Lilac🌸




Memory 45 ....به قول آقای الف سین .... غیبت صغری :)

چهارشنبه شب  در فرودگاه مهراباد ایستادم ، منتظرم تا چمدانم تحویل بگیرم ...همینطور که دارم با دوستم صحبت میکنم به عقب میچرخم و احساس میکنم یه چهره آشنا میبینم در جمعیت .... دقیق میشم و ... بعد چند لحظه جیغغغِ  من که باباااا و بعد دیگه هیچی نفهمیدم :) چه قدر این دو روز زود گذشت ...چی میشد اگر لحظه ها یکم طولانی تر میشدن ؟

اگر دست خودم باشه ، دوست ندارم دیگه برگردم تهران ؛ چون  برمیگردم و باز حالت های قبلی  ....بدترین لحظه همون قسمت خداحافظی و بعد اون تیک آف هواپیما که همش احساس اینو داری که دقیقا یچیزی یه جایی جا گذاشتی ... 

البته تجربه ثابت کرده که بیشتر این حالت هایی که میاد سراغ آدم با گذر زمان یا از بین میره یا کمرنگ میشه ؛ امیدوارم که بازهم اینجوری باشه :)

بهت قول میدم سخت نیست ....



تو فکر این هستم که یه مدتی از دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی کنم و برم مرخصی :)

نمیدونم چه قدر عملی بشه .... اما تو فکرشم ...

به قول آقای الف سین ؛ غیبت صغری :) 

(Miss shshtot (lilac

Memory 44 و چه کسی بهتر از تو برای عشق ورزیدن؟ +روپوش پزشکی + سوتی های شاتوت :)


خدایا چه زیبا دعای بندگانت را مستجاب میکنی ...و چه عاشقانه الطافت را بر سرشان میباری 

،زیباتر از بارش باران .....شیرین تر از شهد های بهشت ...                                                         

 خدایا چه قدر خوبی ...چه قدر مهربانی ...چه قدر ...

خدایا باور داشتم که امیدی به تو بسته شود نا امید نمیکنی و این را با تمام قلبم حس کردم ... و چه کسی بهتر است از تو  برای امید بستن برای دعاکردن و خواندن ؟

و چه کسی بهتر است از تو برای عشق ورزیدن ؟                                                                     

 خدایا عشق من را هر روز بیشتر و بیشتر کن ...


پوشیدن روپوشی که همیشه آرزوی پوشیدنش رو داشتی ... خودت رو درونش تصور میکردی ...هرچند که هنوز پزشک نشده باشی و فقط دانشجو باشی ، خیلی لذت داره :) 

خیلی حس خوبی داره :) دیروز دانشگاه روپوشامون رو داد و همه خیلی ذوق داشتن که سریع تر بپوشن ...ما هم تا رسیدیم همه شروع کردیم به پوشیدن وتعریف کردن و سیل تبریک و این صوبتا :))  ترم بالاییام که یاد خودشون و ذوقشون برای پوشیدن روپوش ها افتاده بودن میخندیدن و خاطرات اون زمان ... این که صدتا عکس گرفتن و ...رو برامون تعریف میکردن :) چند تا از بچه های اتاقم  چون کیفیت دوربین گوشیشون ( برعکس من ) خوبه ... ازم عکس گرفتن و منم سریع فرستادم برای مامان بابام :) خیلی خوشحال شدن :) 

مامانم  اولین جمله ای که گفت این بود ... مامان چه روپوش پزشکی  بهت میاد ... آقااا من انقدر  از پشت تلفن ذوق کردم :دی :) 

اینم از عکسی که بچه ها تو خوابگاه گرفتن :)


P 1 :تا درسا سنگین نشده به بابام گفتم برام بلیت بگیره ... چهارشنبه با اون دوستم که تهرانیه بلیت گرفتیم و.... انقدر خوشحالم که خدامیدونه :) دلم برای خواهرم یذره شده ...

تهران دارم میام :))))

P 2 : یه سریا میگفتن ما پستات رو که میخونیم کلی انرژی و انگیزه میگریم ...برای اون افراد میخوام یه جمله انگیزشی بگم :)  یکی  از بزرگترین چیزایی که بهش رسیدم اینه ... اگر انسان هدفی داشته باشه و تمام وجودش براش تلاش کنه قطعا بهش میرسه :)  و این چیزی هست که در دوستان و اطرافیانم هم میبینم ... اگر ازشون بپرسید رمز موفقیتتون چیه قاطعانه میگن : تلاش ، پشتکار ، بردباری ... توکل و ایمان بر خدا :)  و زحمت کشیدن :)‌‌   پس به قول یکی از دوستام ....پیش به سوی اهداف بزرگ :))

P 3 : اصلا روزایی که آزمایشگاه داریم یه چیز دیگه است :) انقدر اون روزا مهیج و جذابه که دوست دارم هرروز آزمایشگاه داشته باشم :)

P 4 : شاتوت و سوتی هایش 

چرا انقدر من جدیدا سوتی میدم ؟ :| یعنی اگر بخوام بشینم بنویسم کلن یه پست طولانی میشه ... از له کردن کفش یکی از پسرا و جیغ و داد کشیدنش که واااای خانوم پامو له کردی  خخخخ :))))  ( عجب صحنه ای بود :) مدیونید فکر کنید از روی قصد بوده :) خدایی خیلی ریزه میزه است منم واقعا ندیدمش :| ) .... تا گیر کردن در آسانسور دانشگاه و البته اون لحظه ای که از روی یه بلندی داشتم میومدم پایین نزدیک بود جلوی بچه های خودمون  با سر بیوفتم :| ...  یعنی محو در افق فقط صحنه رو ترک کردم :))) البته انگار که این چیزا طبیعیه ، یکی از دخترا اون روز میگفت این معلمه خیلی سختیره :)) همه تا آخر کلاس براش دست گرفته بودن ...

ناگفته نماند که خودم هم چند بار گفتم این زنگ چی داریم؟ :| 

طبیعیه خوب میشیم  به امید خدا :|    :))))


خدایا رحمت واسعه ات را شامل حالمان بگردان

Miss shahtot

Memory 43 ...شاهچراغ و کلی آرامش + خانم شما مجردی ؟ :)) + چه قدر کار کردم ...


 

مامانم میگفت هروقت احساس دلتنگی بهت دست داد برو شاهچراغ :)پریشب داخل سالن مطالعه خوابگاه نشسته بودم همیجوری که جزوه های بیوشیمی رو پاک نویس میکردم و میخوندم احساس دلتنگ شدی داشتم ...انقدر که رفتم سراغ تبلتم و شروع کردم به دیدن عکاس ها و باز هم کمی اشک ریختن  ..به خودم گفتم حتما روز پنج شنبه که سرم خلوت شد برم شاهچراغ :)                        

به دوستام گفتم همه قبول کردن ...امروز پنج نفر شدیم و رفتیم ، خب اگر بخوام راستشو بگم اول دوست داشتم تنهایی برم اما وقتی همه دست جمعی تو پیاده رو و خیابون حرکت میکردیم ، میخندیدیم ...درباره ی خودمون حرف میزدیم عقیده ام عوض شد و کلی خوش گذشت :) کلن با دیدن خیابونای شلوغ ..دست فروشا ...بوی ادویه و نبات و آجیل و ... صدای فروشنده ها و خیلی چیزای دیگه کلن روحیه ام عوض شد :) و بعد هم که وارد صحن شدیم ، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود : امام رضا برادرت منو طلبید که بیام پابوسش این نشانه ی خوبیه برای منی که فکر میکردم کلن منو فراموش کردی :) پس هنوز  حواست به من هست ....

عجب آرامشی داشت :) چه قددرر قشنگ بود :)... عکس از گوگل :)

چه قدر دعای کمیل چسبیددد :)))

 

 

خیلی آرامش گرفتم مخصوصا وقتی دستم رو به ضریحش کشیدم و از روی عجز و پشیمانی ، به خاطر همه اتفاق های خوب و تلخ زندگیم گریه کردم ... یه احساس سبکی فوق العاده ای رو تجربه کردم ، به یاد همه دوستان هم بودم :)

 من همیشه دوست دارم وقتی به زیارت امامان و امزادگان میرم چادر و مقنعه  سفید گل گلی بپوشم :) چه قدر دوستام خندیدن :))) آخرشم ازم عکس گرفتن ونتیجه اش شد این عکسی که میبینید :)

یه اتفاق خنده داری هم که افتاد این بود که ما همگی داشتیم کفشامون رو میگرفتیم که برگردیم همین طور که درحال گفتین و خندیدن بودیم یه خانم چادری اومد نزدیک من خیلی مودبانه گفت : ببخشید خانم شما مجرید ؟ یه لحظه سکوت همه جا رو برداشت و بچه ها با کنجکاوی نگاه میکردن ... منم گفتم بله ، ایشون هم گفتن ببخشید خانم شما قصد ازدواج     ندارید ؟:|  دوستام که درحالی که از خنده سرخ شده بودن سریع رفتن اونور ... منم قاطعانه گفتم نه :|  خانومه : آخه چرا ؟ :|  من : خانوم ندارم دیگه :|  البته وقتی رفت خودم هم ترکیدم از خنده خخخ :))) بچه ها میگفتن لگد زدی به بخت خودت خب حداقل میگفتی آره میدی طرف اصن خوب هست یا نه :| و من همچنان میخندیدم :)) و بازهم عقیده داشتن که کارم بسی اشتباه بوده ولی به نظر خودم کارم خیلیم عالی بوده :)

انقدر سر این قضیه برای من دست گرفته بودن که دیگه خودم از خنده دل درد گرفتم :))

P1 : دیشب ساختمان روبرویی خوابگاه دزد اومده بود همه جییغ و داد ...بعد شما فرض کنید یه خوابگاه دخترونه رو که همه دخترا از پنجره آویزون شدن که ببینن چه خبره :) بعدم که پلیس اومد همه آخخخ جوون پلیس :| ( آیکون کوبیدن سر به دیوار -_____- ) کلی شیشه شکونون و اینا ولی خداییش من خیلی ترسیدم اگرچه سعی میکردم به روی خودم نیارم ولی افتضاح استرس و ترس داشتم ...دیگه آیة الکرسی خوندم و با ذکر و نیاز خوابم برد :) اما بچه هارو مجبور کردم در اتاقو قفل کنن :)))) ولی خیلیی خندیدیم خیلییی :)))) 

P 2 : این چند روز کیلومترها راه رفتم ..یعنی کارایی کردم که خودم هم توش موندم واقعا.... امروز صبح تمام لباسامو با دست شستم ( لباسشویی نداریم :| ) بعد تو آفتاب پهن کردم ... تمام کمد و لباسامو مرتب و جمع و جور کردم ، دیروز و امروز هم کلی خرید کردم ... از شامپو و دمپایی گرفته تا سالاد کاهو و شیر ( شیر بهمون نمیدن :| ) با خرما که سردیم نشه ، یعنی برنامه ام اینجور بود که صبح دانشگاه ، بعد از دانشگاه خریدای باقی مونده با یک سری کارای اداری ، بعد خوابگاه میرفتم استراحت کوچک و میرفتم سر درسم و پاک نویس کردن جزوه و گوش دادن به ویس و در نهایت خوندن خود کتاب ...بعدشم که سر و سامون دادن به کارام ... یعنی شب از خستگی غش میکردم  ، معنی وقت نداشتن برای سرخاروندن هم فهمیدم :) البته پیش دوستام هم میرفتم برای ناهار و استراحت ... بچه های خوبی داریم :))

P3 : من لب به سوسیس و کالباس و این چرت و پرتا نمیزنم ، بچه ها دیدن تمام مواد موردنیاز برای بدن رو میخرم و میام کلی خوششون اومده ...مثلا امشب رفتم عسل خریدم :) با شیر ، بعد ظهر سبزی خوردم و دیشبم کلی میوه ... دیگه از لحاظ تغذیه الگو شدیم رفت خخخ :))) مثلا یدفعه میگم بچه ها حبوبات بدنم اومده پایین فردا عدس پلوی سلف رو میخورم اینجوری :)

فاصله دانشگاه و خوابگاه و بعدشم که همش پیاده میرم میام :) اینم ورزش :) حالا چشم نزنم خودم رو .... امیدوارم تا تهش اینجوری به فکر سلامتیم باشم :) شماهم دعا کنید ...

P 4: امشب با مامانم حرف میزدم .... چه قدر مثل من دلتنگه ، میگفت توتک هم انگار فهمیده و کلن مثل همیشه اونقدر شیطونی نمیکنه ... پدر مادرم همچنان نگرانن و بازهم سفارش های همیشه :)

 

 

امیدوارم حاجت های همه برآورده بشه امشب برای همه دعا کردم 

Miss shahtot 

Lilac

 

 

Memory 42 ...اولین شب در خوابگاه و اولین روز در دانشگاه :) + مراقب خودت باش :)

خب اینم از آدرس و عنوان جدید ... هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که کلا قالب و نام کاربری رو عوض کنم راستش اصلا دلم نیومد ...اصلا نگاه میکردم به این بستنی شاتوتی که بغل وبلاگمه و قالبم به هیچ عنوان راضی نمیشدم که عوض بکنم :)

خصوصا این که دیگه با نام شاتوت خوشمزه ِ شرابی رنگ شناخته شدم  :) 

امشب اولین شبی هست که قراره در خوابگاه بخوابم و امروز اولین روزی که به عنوان یک دانشجوی پزشکی سر کلاس حاضر شدم ...  در کل دانشگاه خیلی بزرگ و خوبی داریم و اساتیدمون هم خیلی باسوادن ،  تا حالا که هر استادی اومده خوب تدریس کرده . 

ساعت اول بیوشیمی داشتیم که در این شیوه نوین با نام مقدمات سلول مولکول میشناسنش همون درسای کربوهیدات ها و ... اما فعلا آشنایی با ساختارشون :) من که خوشم اومد اگرچه کمی سخت بود . از همه اینا بگذریم یدفعه به ما گفتن همین جلسه اول آزمون  placement یا همون تعیین سطح زبان دارید .‌قیافه من وقتی که چند تا سوال اول رو دیدم o_____0 بعد یه نگاه این ور یه نگاه اون ور دیدم رتبه یازده کشوری ( یه پسر ساده فک کنم مناطق محروم ) صندلیش کنار منه ، زیر چشمی یه نگاه انداختم دیدم نه اونم درحال خاروندن سرشه ...درکل امتحان خیلی سختی بود مخصوصا reading که زیاد بود ... دیگه من هرچقدر اطلاعات داشتم به کار گرفتم ...خدا خودش ختم به خیر کنه . از جلسه امتحان که اومدم بیرون دقیقا قیافه همه اینجوری بود o_____0 :)))

 آخرشم ازما خواستن که یکی از موضوعا رو انتخاب کنیم متن صد کلمه ای بنویسیم ، اینم اضافه کنم رتبه هفت کشوری ، یازده ، چهل و نو و ...همه دانشگاه ما هستن و البته تمام رتبه های زیر صد پسرن به جز یک نفر ... 

درمورد خوابگاه هم ...اتاقم رو منتقل کردم طبقات بالا ، این اتاقی که الان هستم ۶ نفره است اما یکی از بزرگترین اتاق های این خوابگاه به حساب میاد :) درحال حاضر وسط یه اتاق با فرش دوازده متری تنهاهستم ...هم اتاقیام سه تاشون پزشکی میخونن دوتا بهداشت ، اما الان هنوز برنگشتن ...به جز یه نفر که بهداشت میخونه اونم بیرونه ولی فک کنم کم کم پیداش بشه، دختر آروم و خوبیه ... بچه های این اتاق به نظر میرسه که تمیزن .

بدترین لحظه ی امروز ساعت تقریبا هشت شب بود که لحظه ی خداحافظی با پدر، مادر و خواهرم بود ... پدرم دائما نصیحت میکرد که مواظب سلامتیت باش ...مادرم میگفت که به درسات ،به ورزشت به تغذیه ات اهمیت بده ...خواهرمو گرفتم سفت بغلش کردم :) در کل خانواده همچنان به نصیحت ادامه میدادن و من دعا دعا میکردم که زودتر بگذره ...دائما نفس عمیق میکشیدم ، درآخر با لرزش صدا گفتم خیالتون تخت تخت :)  وقتی خداحافظی کردم ...رفتم به سمت آسانسور ، نگاه آخرهم انداختم ، وقتی خیالم راحت شد که رفتن ... دیگه نتونستم کنترل کنم خودمو و زدم زیر گریه ... آخرین جمله پدرم این بود :

بابا جون خیلی مراقب خودت باش ....این جمله رو ثبت کردم تا همیشه یادم باشه به اعتماد پدرمادرم به انتظارشون از من و قول و قرارام ... 

البته یه مدت که گذشت ...دیدم در اتاق دوستام بازه ، رفتم پیششون و حالم خیلی بهتر شد :) یذره گفتیم و خندیدیم ...شام خوردیم و کلا روحیه ام خیلی بهتر شد ...

حالا هم که دارم اولین شب خوابگاه رو سپری میکنم ...‌خوبی طبقه های بالا اینه که خیلی ساکت و آرومه :) درحال حاضر تنها هستم و دارم این خاطرات رو مینویسم .


P1  : بچه های اینجا خیلی خوب معنی سازگاری و مستقل بودن و یادگرفتن ...تاحالا ندیدم دختری رو که غر بزنه یا بداخلاق باشه اگرچه دلتنگی انگار طبیعیه بین خوابگاهیا :)

P2: فردا میخوام برم کتابا رو بگیرم ، جزوه رو پاک نویس کنم و اگرشد یه سروسامونی به لباسا و کمدم بدم ...امشب دیگه وقت نشد یه سری کارو بکنم ... والبته درسای همون روزم که دارم میخونم ...

P 3 : دیشب که همه خانواده پیش هم بودیم ...‌چه قدر خوب بود 

P4 : درمورد طولانی نوشتن ... پستایی که بعد از چند روز میزارم ناخودآگاه طولانی میشه اما سعی میکنم که هردو نوع رو بزارم ...این  مدل پستا معمولا  تاچند روز همینجوری هست هروقت تونستید بیاید بخونید :)) چون واقعا سرم شلوغ میشه ..بعد از یه مدت که وقت پیدا میکنم میام مینویسم ناخودآگاه طولانی میشه ولی بازم سعی میکنم کهخلاصه بنویسم :)


+ درباره من عوض شد :)


خداوندا خودت آرامش و صبر را به روح ، جسم و جان ما هدیه بده ... 

خواب خوشی رو برای همه آرزومندم :)


Miss shahtot 


Memory 41 ... پایان فصل شاتوت ها ...انتقاد ، پیشنهاد و نظرشما :)


شاتوت و این وبلاگ قطعا از اون مواردی هستن که بعدا با یاد آوریشون لبخندی میزنم به پهنای صورت :) این مدت دوستان خیلی خوبی پیدا کردم با افراد خیلی خوب ، مهربان ، و محترمی آشنا شدم ...

 که از ته قلبم میگم  خواندنشون و دنبال کردنشون برای من خیلی ارزشمند و لذت بخش بود ...نکات  خیلی خوبی یاد گرفتم و از همه مهم تر دوستانی بود که پیدا کردم که صمیمانه قدردان مهربانی ، درستی و راستیشون هستم :) و البته اگر بخوام نام ببرم

خیلی زیاد میشن و اینکه ممکنه شخصی رو فراموش کنم ...

 در کل به این چند ماه که نگاه میکنم ....

سراسر خاطرات خوبی رو به یاد میارم :) شاتوت یکی از بهترین اتفاق ها در زندگیم بوده و هست .

خب همان طور که در پست قبل گفتم ...‌قصد دارم که نام ،عنوان و قالب وبلاگم رو یه تغییر اساسی بدم :)‌ علتشم متعدده و مهم ترینش انتخاب عنوان و نامی هست که به خودم نزدیک تره و البته یه سری مزاحمت ها که چون اهل حاشیه نبوده و نیستم قصد ندارم که راجع بهشون صحبت کنم و گرنه حرف برای گفتن زیاده.....

بگذریم ، من همیشه تغییر رو دوست داشتم مخصوصا این که فکرای جدیدی در سر دارم :) با نزدیک شدن به پایان عمر این وبلاگ با این آدرس و عنوان ... ازتون میخوام اگر پیشنهاد یا انتقادی برای وبلاگ جدیدم با آدرس و موضوع جدید دارید بگید :) و علاوه بر اون نظرتون رو راجع به وبلاگ ، سبک نوشته هام و‌...  در طی این  مدت وبلاگ نویسی :)

صادقانه بگید بدون شک انتقاد ها به انسان کمک میکنه که نقاط ضعف و قوت کارش رو بدونه و اون رو اصلاح یا تقویتش کنه ... و اگر هم دوست نداشتید میتونید ناشناس بگید فرقی نداره :)  + اون افرادی هم که خصوصی دنبال میکنن ... خیلی دوست دارم که نظرشون رو بدونم

میتونن ناشناس بگن :)

یاعلی :)

P : تمام کسانی که در پست قبلی گفتن که آدرس جدید رو بدم ....حتما با تغییر آدرسم ، بهشون آدرس جدید رو میدم :) و ایمیل میکنم... ببخشید که فعلا جوابی بهتون ندادم :)  اونایی هم که دنبالم میکنن که ادرس خودبه خود براشون عوض میشه :)

عزاداری هاتون قبول ..التماس دعا :)

Miss shahtot


Memory 38....شیراز ما داریم میایم :)

اکنون که این پست رو منتشر میکنم در فرودگاه مهرآباد هستم ...

و دارم تهران رو به مقصد شیراز ترک میکنم :)

این دومین سفر من به شیراز هست ...اولین بار برای تفریح رفتم و حالا برای دومین بار 

 برای ثبت نام حضوری ...

و البته اولین بار هست که با پدرم دوتایی داریم میریم سفر ...تجربه جالبی به نظر میاد پدر 

دختری سفر کردن :)

 من با پدرم تو خیلی مسائل اختلاف عقیده داریم و گاهی هم همدیگرو و طرز تفکر همدیگر

رو درک نمی کنیم ....و این میشه یه بحث خیلی محترمانه بین من و پدرم که یا من حرفم رو

به کرسی میشونم یا پدرم ...یا این بحث ختم میشه به یه قهر چند روزه ...

یا یک هفته ...

بگذریم ...از همین الان تصمیم دارم هرچی گفت اطاعت کنم تا این مسافرت هرچند کوتاه

به کاممون تلخ نشه و البته انقدر ذهنم درگیر هست که نه توان بحث کردن و قهر بعدش رو

دارم نه حوصله اش رو ...و از همه مهم تر مادرم ...مهمترین و بزرگترین طرفدار من نیست :)

پس من ناخودآگاه مجبورم که کاملا کنار بیام و جز بله چشم چیزی نگم تا به خوشی تموم

بشه ...

1 : واقعا چرا دانشگاه شیراز انقدر دارن دیر شروع میکنن ؟ :| من الان از دانشگاه

تبریز و اصفهان و خود تهران پرسیدم بچه های علوم پزشکی و دندون  یا کلاسشون

شروع شده یا فردا شروع میشه اون وقت ما فردا تازه ثبت ناممونه :| 

البته بچه های دانشگاه ایران و ...هم تقریبا مثل ماهستن ولی ما میشه گفت از همه داریم

دیرتر شروع میکنیم :)

2 : اگر در خیابان های تهران دختری را دیدید که پنجاه تا پلاستیک خرید دست راستش 

پنجاه تا دیگه دست چپ ...یه کوله بزرگ هم رو کولش بود  بدون شک اون فرد کسی نیست جز

شاتوت :) دیگه خرید از قابلمه و ...گرفته تا کلاسور و ... :) 

ولی واقعا خسته شدم ...من فکر نمیکردم روزی برسه که من انقدر کار کنم و خرید کنم و :))


3 : چرا انقدر خوابگاه گرفتن پیچیده است ؟ :| آقا مگه قراره خونه اجاره کنیم انقدر 

سخته ؟ :| از ضامن گرفته تا تعهد محضری و تایید از طرف خود دانشگاه و ....

کلی امضا و اثرانگشت و ...

امیدوارم هیچ وقت مجبور به انجام کار اداری نشید که مثل این چند روز من از این ور 

بفرستنتون این اتاق از اون ور به این اتاق ...صد بار بالا پایین اومدن از پله ها..

تازه من بیشتر کارام رو پدرم انجام داد و هنوز بخش اصلی یعنی خود ثبت نام حضوری 

مونده ....

شیراز ما داریم میایم :)


Miss shahtot


Memory 37 ....سازمان سنجش لعنتی + نیمه ی گمشده + معنی اشتباه فرهنگ و..

و میرسیم به یک پست طولانی : دی :)))

۱) سازمان سنجش لعنتی :

صبح روز چهارشنبه با پدرم رفتیم سازمان سنجش یعنی اگر بخوام بگم نزدیک دویست نفر

آدم اونجا بودن کم گفتم ... تقریبا همه افرادی که اونجا بودن سازمان سنجش براشون اشتباه 

کرده بود ...مورد دیدم یه پسر ۳۹۰ منطقه یک تو رشته تجربی که هیچ جا قبول نشده بود

و با تمام وجودش گریه میکرد به شدت ناراحت شدم 

یا یه دختر با تراز ۹۵۰۰ تو تجربی آزاد سلول مولکولی رودهن :| قبول شده بود نمیگم رشته بدیه

اما خب با این تراز واقعا تعجب آوره ...دولتیم که هیچی قبول نشده بود

همه پدر مادرا و بچه ها با چشای گریان و قرمز شده از اشک اعتراض میکردن و واقعا قلب

انسان با دیدن چنین مواردی به درد میومد ...

تکلیف این همه بچه واقعا چی میشه ؟ این بچه هایی که این همه درس خوندن و از زندگیشون

زدن ؟؟ چرا باید با آینده شون بازی بشه ؟

جواب سازمان سنجش : بررسی میکنیم ببینیم چی میشه :|  خداکنه کاری براشون

بکنن :(

۲) نیمه ی گمشده در شیراز خخخخ :)))  + بی اعصابی بعضی از مسئولان :|

حالا چرا من رفته بودم ؟؟ ما زنگ زدیم اونجا که درمورد انتقالی و جابه جایی با یه دانشجوی

دیگه اگر باشه بپرسیم ... که گفتن حضوری بیاید....

یک آقای به شدت بداخلاق و بدعنق اون جا بود که یدفعه به من 

گفت ...همچین دلتو خوش نکن بخوای برگردی باید معدلت خیلی بالا باشه و حدودا دوازه 

شرط دیگه برای انتقالی و مهمان شدن ...انقدر لحن بیانش استرس آور و بی ادبانه بود ..

از یه طرفم جو ناراحت کننده و دلسردکننده اونجا ...من یه لحظه بغض گلوم گرفت 

چشمام شروع به سوختن کرد و هرکاری کردم و به خودم فشار آوردم نتونستم جلوی خودمو 

بگیرم ( مخصوصا این که من و پدرم  قبلش یه دعوای جانانه هم با یک آقای

 بی اعصاب دیگه هم داشتم ) نشستم رو صندلی زدم زیر گریه ....

یدفعه همه اینا هول شدن ...تو این گیر و داد یک خانوم چادری خیلی مهربان و خوش اخلاق که

مسئول یه بخشی بود اومد نشست پیشم گفت : عزیزم جای به این خوبی قبول شدی بعدشم تلاشتو  میکنی سال بعد برمیگردی ..

فوقشم نتونستی برگردی از کجا میدونی که نیمه ی گمشده ات شیراز نباشه :| 

من یه پسره رو میشناسم قبلا این جا اومده بود الان داره دکتری نمیدونم چی چی میگیره ؟

یکی از آشناهای ماست و من خیلی دوسش دارم....

خوش اخلاق ..خوشگل مثل ماه ...توهم به این خانومی به هم معرفیتون میکنم :|||||

اینو گفت من وسط گریه و زاری و غصه یدفعه  زدم زیر خنده  خخخخ :))

بعد گفت نگاه چه ذوقی میکنه :)))

من هم گفتم : خانوم ذوق چیه ؟ :| اخه الان درحال حاضر مشکل من یچیز دیگه است 

مشکل من دوری از خانواده و بحث انتقالیمه :| مگه من گفتم نگران نیمه ی گم شده امم ؟ :|

اونم خندید گفت ..میدونستم میخواستم حال و هوات عوض بشه :)

ولی جدای از این شوخی ...دستش دردنکنه واقعا خندیدم و روحیه ام عوض شد :))


۳)  عروسی و یک سری انسان جوگیر افاده ای :| مدعی کلاس و فرهنگ

معنی فرهنگ و بالابودن سطح اجتماعی بدجاافتاده :))


چهار شنبه شب هم بعد از مدت ها عروسی دعوت شدیم و واقعا خوش گذشت :))

خیلی عروسی خوبی بود :)

 یه سلامی هم از این جا میکنم به اون عده ای که با کلی فیس و افاده وارد تالار شدن ..

ادعای فرهنگ بالا ..کلاس و ... وقتی به دستشون نگاه میکریدید تا مچ پر بود از 

دستبند و گردنبند همه از طلا ...بعد اون وقت ، زمانی که گفتن غذا سلف سرویسه یدفعه

 حمله ور شدن به غذا :|  

واقعا خجالت آوره ..همدیگرو هُل میدادن و حتی من دیدم که بشقاب غذای یکی

از دستش به خاطر این افراد شکسته شد ...وقتی هم که به بشقاب غذاشون 

نگاه میکردید تا مرز ترکیدن پر کرده بودن :|

اون وقت اونایی که وضع مالی متوسط داشتن با کمال آرامش به سمت سلف رفتن ...

و اکثرا مقدار خیلی کم و متناسبی غذا از هرنوع برمیداشتن ...مناعت طبع و فرهنگ

به اینا میگن :)

میدونید فرهنگ و کلاس بالا داشتن به پول و ثروت نیست ...به خود رو گرفتن و فیس و افاده

ای بودن نیست دقیقا چیزی که تو ذهن بعضیا بد جا افتاده ...و البته باید مواظب بود تحت

تاثیرشون قرارنگریم که یدفعه به خودمون بیایم و ببینیم که فرهنگ و کلاس و سطح اجتماعی

بالا داشتن رو در پول ببینیم :) به خاطر پول احترام نگذاریم ....

و اول به منش و شخصیت توجه کنیم ...به طرز فکر طرف مقابل :)

اول به خودم میگم ....نشه روزی که به خاطر پول به کسی احترام بزارم ....

البته منظور من  به همه اون طبقه نیست ...و هستن انسان هایی که خیلی هم متواضع اند و از 

فرهنگ بالایی برخوردارن و اینا موارد خاص هستن :))

یه توصیه دیگه ...
عاقا میاید عروسی اومدید جشن و سرور و خوشگذورنی 
چرا با ناراحتی و کینه و تنفر خودتون باعث تلخ شدن عروسی به کام میزبان میشید ؟
خیلی ناراحتید خب نیاید :|

۴) شهربازی و سیرک آفتاب شو ...حمایت از حیوانات

کلن تک تک روزای این هفته عالی بودن :))

روز دوشنبه یکی از پسرخاله ام که دختری همسن خواهر من داره اومده بود خونه
ما بحث شد ...گفتم تا من نرفتم شیرازو تهران هستم بریم شهربازی
که سه شنبه عصر دخترخاله ام زنگ زد و گفت که شاتوت بدو آماده شو بریم :)
البته ما سیرک بین المللی آفتاب شو رفتیم که دریک کلمه عالی بود ...ولی تا روز پنج شنبه
باز بود و الان دیگه به خاطر این ایام جمعش کردن ...مهم ترین مزیتش این بود که این
سیرک جز انجمن حمایت از حیوانات هست و اصلا یدونه حیوان هم نداشتن و تمام
بخشا نیروی انسانی بودن ..
بهترین بخشش لیزرشو که کل سیرک تاریک شد و یک مرد کلمبیایی با لیزرا اشکال زیبا
درست میکرد و   رویای پرواز که یک آقای بلاروس ( فک کنم ) کل فضای سیرک رو 
با یک طناب کشی پرواز کرد و من واقعا خیره اش شدم بس که این کار زیبا بود :))
آهنگایی هم که استفاده میکردن فوق العاده انرژی بخش و شاد بود ...
روی هم رفته خیلی خوش گذشت و هیجان زیادی داشت من که از اول تا آخر جیغ
میکشیدم :))

۵) ثبت نام دانشگاه

روز سه شنبه پدرم بلیت هواپیما گرفته که بریم برای ثبت نام
و از فردا خریدای باقی مانده مثل مانتو و کیف و ...رو قرار شده با مادرم انجام بدیم :)
هم خوشحالم برای شروع فصل جدید هم ناراحت برای این که لحظه به لحظه به خداحافظی
و دوری از خانواده نزدیک میشیم
البته گواهی سلامت و نمیدونم ریزنمرات و ...رو پدرم همه اسکن کرد ...اینترنتی فرستاد
فکر میکنم انشالله از ده یا پانزدهم شروع میشه دانشگاه :)

امسال اولین سالیه که مدرسه نمیرم ..

یادمه روز قبل اول مهر از صبح تمام وسایلم رو با ذوق میچیدم و مرتب میکردم :)
یادش بخیر سر صف هر دفعه معاون یا مدیر میگفت من میخوام کم صحبت کنم و 
این میشد یه سخنرانی طولانی که همه کلافه میشدن ولی یادم که میوفته احساس
دلتنگی ندارم در حال حاضر برای اون روزا :)
شاید منم روزی دلتنگ اون روزا بشم .....
البته در دبیرستان این حسا کمتر شد مخصوصا سوم و نهایی..
بگذریم ...برای همه آرزو ی موفقیت دارم و امیدوارم امسال پرباشه براشون از اتفاق های
خوشایند و عالی :)


فرارسیدن ایام محرم رو هم به همه تسلیت میگم 
امسال اولین سالیه که میتونم از تک تک لحظه های محرم استفاده کنم ...
 واقعا حس خوبیه :) 
من رو هم حتما دعا کنید :)
Miss shahtot

Memory 36...و تولد گاه بهانه ایست برای دلتنگ خود شدن ...

تولد واژه ای است در پی معنا شدن ...

مفهمومی است در تب و تاب رسیدن

تولد گاه بهانه ای است برای دلتنگ خود شدن

شانه ای است برای جست و جوی خویش ...

تولد گاهی بهانه است برای یک جمع دوستانه ...

برای چند لحظه باهم خندیدن ...

برای خرید یک شاخه گل برای جاری شدن یک قطره اشک

و کشیدن آهی از سر دلتنگی ...

تولد گاه بهانه ایست برای فریاد بودن...رهایی از پیله تنهایی

و اندکی دنبال خود گشتن ...

تولد مفهمومی است ناپیوسته در زندگی امروزما

و تولد بهانه ای است برای نوشتن یک متن با دستان من

برای خوبانی که ...مهرشان ماندنی است 

# فریدون مشیری

تولدم مبارک :)

ارزوی من تنها این است ... پاک بودن و  شدن روحم همچون آسمان یک صبح بهاری ...

و رضایت تو .....

 

 

P : البته من فردا تولدم هست و امشب شب تولدم :)

شعرای  پست برایم از شهریور و تابستان بگو .... معرکه شدن ...برید بخونید ممنونم از همه :))

اگر بخوام آدرس بدم چهارمین پست

این آهنگ همیشه بهم آرامش میده ...

 

Memory 34...برایم از شهریور و تابستان بگو ...


ماه شهریور رو خیلی دوست دارم ...نه فقط برای این که متولد این ماه هستم

به این دلیل که همیشه این ماه برای من پر بوده از اتفاق های ناب و شیرین که با یاد آوریش

ناخودآگاه لبخند میزنم ...

در کل بهترین لحظه هارو در این ماه تجربه کردم ...

خب این همه در این مدت من نوشتم این بارنوبت شماست که  بنویسید ...

شعر ، دست نوشته ، متن و یا شعری نو که درمورد این ماه ( شهریور ) یا فصل تابستان

...شنیدید ،  خوندید یا حتی خودتون نوشتید :))

من بعدا تمام این شعرهارو در دفترخاطراتم که ارزشمندترین شی برای من هست

 ثبت میکنم و تا ابد حفظ میکنم ...


اول خودم شروع میکنم ...این شعر از اخوان ثالث رو خیلی دوست دارم :

 مست کرد امشب نسیم ِمست شهریور مرا

گرچه باز از چشم ِتر آبانم ، از دل ْ آذرم

ماه شهریور پراست از خاطرات عشق من

من به جان تا زنده باشم ، عاشق شهریورم

شاهدم باش ای سحر ! کامشب توخندیدی ومن

همچنان گریان به یاد آن بت ِافسونگرم

آن بهشت آرزویم ، تاج عمرم ، هستیم

سایه پرورد ِخیالم ، نازنیم ...دلبرم 


اگر شعر یا متن کوتاه زیبایی از شهریور نداشتید ....خاطره و اتفاقی دلنشین که دراین ماه

 یا فصل تابستان براتون رخ داده بنویسید 

بدون شک من رو خیلی خوشحال میکنه :)

لحظه هاتون شاد ....

Miss sshahtot


Memory 32.....مسافرت نطلبیده مراد نیست ! + اضطراب و‌...

دیروز  فهمیدم که کل فامیل ( همه داییا و همه خاله ها...نوه و نتیجه و ...)

قراره فردا بریم مسافرت ، نمیدونم این چه چیزیه که همیشه قبل از اعلام نتایج های

مهم و حساس خانواده من قصد رفتن میکنن..

اون قبل از اعلام نتایج کنکور که دقیقا تا روز قبلش اصفهان بودم

اینم نتایج انتخاب رشته که قراره بریم شهرکرد ...

و نه مسلما میشه گفت من نمیام چون از اون ور باید عذاب وجدان نارضایتی پدر مادر رو

تحمل کرد و نه دوست دارم برم چون اگر یدفعه زد و نتایج رو همین فردا یا پس فردا

دادن دوست ندارم تو راه و هنگام مسافرت ببینم ....

اونم علت داره و علتش اینه که ناگوارترین ...بدترین و مفتضح ترین خبرهای عمرم رو

توی راه و هنگام مسافرت شنیدم ... مثلا خبر فوت او ...مثلا خبر سکته ی قبلی و فوت

پدربزرگ و مادربزرگ ...و درکل هرخبری شنیدم ناگوار بوده ....

نمیدونم شما به این چیزا اعتقاد دارید یا نه اما من متاسفانه یا خوشبختانه وقتی از 

چیزی خاطره ی بد داشته باشم تا آخر عمر در ذهنم نحس بود اون مکان و زمان ثبت

میشه ...

منم قبول کردم برم مسافرت اما با این شرط که اگر وقتی مسافرت بودیم ،‌

نتایج اومد زمانی که  از مسافرت برگشتیم  بیام نگاه کنم ...نه اون لحظه ..و پدر و‌مادرم

هم قبول کردن ( شاید حق میدن به خاطر اون ماجرای ناگوار....)


P3 : آیا این حجم از استرس و اضطرابی که این چند روزه دارم تحمل میکنم ...طبیعی

است ؟ اگر بخواهم صادق باشم با وجود این که سعی میکنم تو خودم بریزم و 

خودم رو بی خیال نشون بدم ...دورنم از استرس و اضطراب پریشان و کلافه شده ...

الان با وجود این همه استرس و دلهره چه وقت مسافرت بود اون هم جمعیتی ؟؟‌....

چرا هیچ وقت پدر مادرم منو درک نمیکنن ؟ من چجوری و با چه زبانی باید بگم با

وجود این همه دلهره مسافرت اندازه نوک سوزن هم بهم خوش نمیگذره ؟


P2 :دارم وسایلمو جمع میکنم ...فایده نداره ...دوساعت دیگه راه می افتیم 

P3: به دلم افتاده نتایج بعد این مسافرت میاد ...یعنی خداکنه 

P4: تا روز یک شنبه مسافرت ادامه داره ...شایدم شنبه 

P 5 : جنبه مثبت ماجرا --زمانی برای خودسازی و وفق دادن خود با دیگران 

و سازگاری ...اون هم برای من وسواسی ...و البته فرصتی برای بهتر شدن روابط اجتماعی


با آرزوی درک شدن شما توسط خانواده هاتون

Miss shahtot

اینم از قولی که داده بودم :)))

خب اینم از قولی که داده بودم فقط باید چن تا نکته رو بگم 

اول این که  مطلبی که در نظر گرفته بودم میدونستم خیلی زیاد میشه بنابراین اول تو چندتا

کاغذ نوشتم بعدش دادم کافی نت برام تایپ کرد :)

منم گرفتمش دیروز صبح و کپی پیست کردم و شروع کردم به ویرایشش که حالم بد شد

و امروز صبح که بیدار شدم نشستم ویرایشش رو تموم کردم ..

دومین نکته این که چون مطلب زیاده و پاسخ همه ی سوالات ...منم گفتم یه جایی بزارم که

قاطی سایر مطالب وب نشه و سوال هاتون هم همون جا بپرسید ..بالای وبلاگم بخشی

باز کردم به نام برای کنکوریا ...اون جا مطالب نوشته شده و سوال هاتون هم همون جا

بپرسید :))

و اگر منم چیزی اضافه کردم توی پست جدید اطلاع میدم که بهش سر بزنید

سومین نکته : بازم میگم این موارد فقط تجربیات شخصیه منه و اگر من به جای شما

بودم مصاحبه نفرات برتر رو هم میخوندم یا از چند نفر دیگه میپرسیدم تا اشتباه

راهی رو انتخاب نکنم

چهارمین نکته موردی رو فعال کردم که هیچ شخصی نمیتونه از مطالب کپی کنه

اینم برای اونایی که کپی میکنن بعد میرن خداتومن از بچه های مردم پول میگیرن‌

:)) 

و در آخر اگر به کسی به اندازه نوک سوزن هم کمک کرد برای من دعا کنه فقط همین :))

چون خدایی خیلی براش وقت گذاشتم و چندین بار ویرایش کردم.

P 2 : حالم نسبت به دیشب بهتره کمی اما همچنان سردرد های کشنده و آبریزش بینی و ..

دارم ... بازم خداروشکر

P3: یادش بخیر این آهنگه......

 یه زمانی هرجا میرفتم این جمله شنیده میشد : درکم کن یکم :)

محسن یگانه



سلامت و پاینده باشید

Miss shahtot


Memory 31...بدقول شدم :((

اگر در اتاق شاتوت را باز کنید با چنین صحنه ای روبرو خواهید شد :

شاتوتی که رو به قبله دراز کشیده است ... چشمانش از اشک قرمز شده 

در یک دستش دستمال های مچاله شده ( ف ی ن ی :/) و در دست دیگرش جعبه ی دستمال 

کاغذی بنفش رنگ گل گلی است ....و سرش با دستمالی که پدرش توسط کتری داغ کرده

است بسته :(

طبیعتا هرکه این صحنه را ببیند با خود فکر خواهد کرد که او لحظاتی پیش شکست عشقی

خورده و مجنونش او را ترک کرده است ...

ولی این جا باید ذاکر شوم ...نه بابا شکست عشقی کجا بود ؟؟

بله داشتم عرض میکردم که ...که چی ؟ آهان ....من دوباره سرما خوردم :(

چه شد که سرما خوردم ؟ 

روز شنبه رفتم استخر و به جبران غیبت هفته ی پیش دو سانس پشت هم موندم 

بین سانس یه استراحت کوچک داشتیم رفتم سراغ ساک ورزشی و دقیقا چشمام چهارتا

شد ... بله حوله ی استخر رو فراموش کرده بودم  ...

نیم ساعت سرپا تو سالن انتظار  استخر که مجهز به آخرین مدل کولر های گازیه

 وایستادم و قندیل بستم ، مسئول فروش هم نبود که حوله بخرم و این شد که

من باز سرماخوردم اما این دفعه از نوع  عفونت سینوس ها :((

باید عارض شوم که سابقه سینوزیت نیز دارم ...

سرم داره میترکه :(

البته دیروز خوب بودم و علایم از صبح شروع شد و شدت گرفت تا این که 

رفتم دکتر ....

و باز هم این گونه شد که من بدقول شدم و امشب نخواهم توانست پست کنکوریا رو

منتشر کنم ... البته تقریبا همه چیش رو نوشتم اما ویرایش نهایی مونده 

اگر حالم بهتر بشه انشالله فردا میگذارم 

باعرض معذرت ...

از بدقولی متنفرم و این دفعه خودم بد قول شدم :(

دعا کنید حالم زودتر رو به بهبودی بره که بدقول نشم....

P : فک کنم این کوتاه ترین پستم در طی دوران وبلاگ نویسی باشه

Miss shahtot

Memory 30...اصلاح خود بعد دیگران + همه کاره و هیچ کاره + خانم سین !

امام علی میفرماید :

افضل الادب ما بدأت به نفسک 

با فضل ترین تربیت ها این است که از خودت شروع کنی اول خودت را تربیت کن و اگر

توانی به سراغ دیگران برو چون این فضیلت بیشتر است !


تو فامیل ما یه خانوم هست به نام خانوم سین 

 بدین صورت که این خانم خودش کارمنده اما از صبح تا شب و شب تا صبح

تلفن دستشه و درحال نطق کردن و نصیحت برای این و اون ...

در کل این شکلیه که مثلا شما رو میبینه حالا یا مهمانی یا جشنی یا میاد خونه و 

یا دورادور ، فقط منتظره که خدای نکرده ، روم به دیوار یکی یه اخلاقی داشته باشه یا

واکنش نامعقول از خودش نشون بده این خانوم میشه دایه دلسوزتر از مادر ..

تشریف میبره بالای منبر ، میکروفون دستش میگیره و تمام عالم و آدم رو با خبر 

میکنه از وجود چنین موجود فضایی که نمونه اش اصلا نیست !!!

اون وقت بچه ی خودش از بس که مادرش سرش شلوغه و مشغول رسیدگی به 

امور مملکتی ... تمام امراض و بیماری هارو گرفته و سوتغذیه گرفته ...خب معلومه منم باشم

وقت نمیکنم :/

من به این انسان ها میگم انسان های همه کاره و هیچ کاره ..

همه کارش که مشخصه در مورد هیچ کاره بودن باید بگم که علت انتخاب اینه که 

این افراد صرفا  از روی ظاهر افراد  و بدون شناخت از زندگی و واقعیت های اخلاقی اون فرده 

حرف میزنن و ...

این گونه افراد یک نوع خودبرتر بینی دارن که یعنی از درون خودشون رو عابد و زاهد

و فاقد ویژگی های منفی میدونن و در برخورد با دیگران همیشه اون فرد خطاکار و دارای

تمام عیب های عالم میشه :)

+++خیلی وقت پیشا مادرم این مطلب رو برام فرستاده بود ...از یک روانشناس ایتالیایی

که اسمش در خاطرم نیست :) ولی در دفتر خاطراتم این مطلب رو نوشتم : 

شما ممکن است با این گونه افراد خوب باشید و برای آن ها وقت بگذارید اما بعد از مدتی 

متوجه خواهید شد گویی هدف آن ها در دل صرف نیست بلکه آنها مرتبا میخواهند

حرف بزنند و حرف بزنند ...هرگز تصور نکنید که قطع صحبت کردن و ترک کردن آنها

بی ادبانه است ‍:) این افراد سعی میکنن همه ویژگی های شخصیتی و مهارت های شمارا

حقیر نشان دهند و زیر سوال ببرند و هرگز دست برنمیدارن تا زمانی که شمارو در باتلاق و

درگیری فکری بیاندازنند :)


حالا شما بیا به این افراد ثابت کن که عاقا بخدا من این شکلی نیستم --» فقط و فقط انرژی

خود انسان گرفته میشه و اعصابش بهم میریزه 

اون طرف هم همچنان پای حرف خودش هست ...

P 1: 

الان هرکی پست منو بخونه فک میکنه با  اون شخصم  ...در واقع خاصیت این جور مطالب اینه

اما خیالتون راحت من با انسان های واقعی زندگیم هستم نه مجازی ( انقدر تو واقعیت

مشکلات و اتفاق های مختلف هست که دیگه وقت و فرصت نمیمونه برای تحلیل رفتار مجازی ها )


P2: خدا خانم سین رو حفظ کنه ، جدای این حرفا خیلی مهربونه :)

P 3 : پست کنکوریا انشالله فردا منتشر میشه و یه توضیحی داره که بعدا خواهم گفت 

P 4

 نگذارید کسی باعث محدود شدن احساس خوشبختی شما شود 

و باز هم کم محلی و ترک کردن این افراد اصلا بی ادبانه نیست :)

P 5: همیشه نه ولی به جا :

بعضیا هستن گاهی حرفایی میزنن و راهنمایی هایی میکنن که به نظرم باید نوشتشون و 

هر روز بهش نگاه کرد ... اینا با انسان های همه کاره و هیچ کاره فرق دارن 

اینا دقیقا همون آدمایی هستن که همیشه به جا هستن و کاری به رفتار دیگران ندارند در واقعا

انقدر به فکر اصلاح خود هستن که دیگه زمانی ندارن برای گذراندن در رفتار و زندگی دیگران 

اگرم حرفی بزنن از روی دوست داشتن و دلسوزیه اینا خیلی فرق دارن :))) و انقدر خوبه که

باید با طلا نوشت و ساعت ها فکر کرد


خداوندا مارا در زمره انسان هایی قرار بده که همیشه اصلاح خود را در اولویت قرار میدهند :))


Miss shahtot 


قالب جدید + پستی برای پاسخ به سوال های کنکوریا :)

اینم از قالب جدید :)

تمام ویرایشش و انتخاب عکسشو خودم انجام دادم ، قالب قبلی یکم تیره بود

به این یکی احساس بهتری دارم ‍:)

خوب شده بنظرتون ؟ :)

نکته ی دیگه ای که میخواستم بگم ... تا حالا خیلیا برام کامنت گذاشته بودن و ازم خواسته 

بودن که بگم سال کنکور چه کردم ؟ ساعت مطالعه ؟ کتاب تست و ... ؟

منم تا جایی که تونستم و بلد بودم و البته کارایی که خودم انجام دادم رو گفتم :)

اما اخیرا سوالا بیشتر شده منم با خودم گفتم کلن یه پست مجزا بزارم و توضیح بدم

که چکار کردم که هر کی سوال داشته باشه ،  سوالش برطرف بشه...

حالا سوالایی که تا حالا پرسیدن اینا بوده :

۱)  میانگین ساعت مطالعه ( که خب این سوال کلیه و تو ماه های مختلف فرق میکنه و

متغیره )

۲) کتاب تست 

۳) کدوم آزمون یا آزمونا میرفتم ؟ قلم چی خوبه یا نه ؟

۴) کلاس کنکور یا تقویتی 

۵) مسافرت میرفتم ؟ تفریح و استراحتی داشتم ؟ و اگر داشتم چی بوده ؟

۶) چه قدر از مجازی استفاده میکردم ؟ چند ساعت و ... ؟

۷) مشاور داشتم ؟

۸) نحوه مطالعه زیست 

۸) درصدم  در درس های عمومی و تخصصی ( این خیلی پرسیدن :) )


اینم بگم اینایی که میگم واقعا کارایی بوده که خودم انجام دادم و درستی یا غلط بودنش

رو مطمئن نیستم ... پس فقط به گفته های من اکتفا نکنید و از چند نفر بپرسید

از کسانی هم که خودشون موفق بودن در این زمینه تقاضا میکنم که هر جا به نظرشون

اشتباه اومد حتما حتما بهم بگن که من اصلاحش کنم 

حالا هر کسی اگر غیر این سوالا ، سوال های دیگه هم داشت تو این پست بپرسه که اون

پستی که میخوام بزارم کاملا جامع و پاسخ گو همه سوالا باشه

اگرم خجالت میکشید یا خصوصی بگید یا ناشناس بپرسید ....

امیدوارم که بتونم کمکی هر چند کوچک بکنم و هر جا که اشتباه بود به نظرتون بیاید

بگید که اصلاح کنم ... چون نه من مشاورم نه مشاوری داشتم نه تجربه و تخصصی در 

این کار فقط تجربیات خودم رو میگم و کارایی که انجام دادم ... 

شاد باشید 

Miss shahtot

Memory 29... آنچه بر من در طی امروز و مصاحبه گذشت :)

مصاحبه رو هم دادیم تموم شد رفت :)

اول این که بگم که مصاحبه امروز کمی متفاوت  با اون چه که فکر میکردم و بقیه هم میگفتن 

بود...

حالا این که چه اتفاقاتی افتاد رو در ادامه میگم :))


دیشب سعی کردم زود بخوابم تا صبح انرژی داشته باشم... ساعت هفت بلند شدم و یه نگاهی

به مواردی که باید میخوندم( بیشتر احکام و ... ) انداختم ، 

یک چیزی رو باید اضافه کنم و اون اینه که من روز جمعه با پدرم بحثم شد و از اون روز باهم 

سر سنگین هستیم ، هیچ کدوم هم از موضع خودمون پایین نمیایم و حرف اون یکی رو 

قبول نداریم ... اما بی احترامی بهش نمیکنم فقط به هم کاری نداریم 

اما من با مامانم مشکلی نداشتم و رابطه خوبی داشتیم تا امروز صبح ...

بحث ما از کجا شروع شد ؟ 

از جایی که خانواده محترم من تمام خریدای خونه اعم از میوه و ..

رو دقیقا امروز صبح گذاشته بودن :/ و همینم باعث شد من دیر برسم کمی ،

علت دوم هم به خاطر این بود که مامانم گفته بود که چادر ساده مشکی داره و من به گفتش

اکتفا کردم ، صبح که ازش سراغ گرفتم با چادری روبه رو شدم که نه تنها طرح دار بود

بلکه.. بگذریم

دقیقا بحث از این جاها شروع شد و بالا گرفت تا جایی که به مسائل جدی تر رسید ...و 

 من گفتم اصلا نمیخوام برم  مصاحبه :/ مامانم هم دو دقیقه بعد اومد گفت

 از این لوس بازیا در نیار ، تکلیف مارو  مشخص کن ...

اگر میخوای بریم که پاشو و گرنه بابات میخواد بره سرکار :/

( خوشم میاد مامان بابام هیچ وقت اهل لوس کردن و .. نیستن)

منم دیدم که واقعا کاری نمیشه کرد از جام بلند شدم و رفتیم ...

تا وارد ماشین شدیم منم جوری که متوجه نشن ، زدم زیر گریه چون واقعا به خاطر بحثایی که

کردیم اعصابم بهم ریخته بود و این جور موقعا که موقعیت حساس و سرنوشت سازه..

  تنها کاری که بهم آرامش میده -----» کمی گریه کردن و آهنگ گوش دادنه ....

و البته این آهنگه رو گوش دادم که خودش خیلی کمک کرد آرامش بگیرم.. 

و تسلط پیدا کنم رو خودم....




مدتی که گذشت ، مامانم شروع کرد به حرف زدن و گفت و گو و حرف کشیدن از من 

و یجورایی بحث فراموش اصلا( همیشه وقتی با مامانم بحثم میشه خیلی طول بکشه

یه ربعه )....وقتی رسیدیم به اون جا پدر مادر عزیز من دیدن که حرفای من الکی نبوده و 

دیرم شده بود ... چاره ی دیگه ای نبود من سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم و از

خانواده جدا شدم و رفتم به سمت سالن و 


از این جا به بعد میشه در مورد مصاحبه :

وقتی وارد سالن شدم دیدم دارن کلی دختر هم سن و سال من نشسته ،  ( خانواده ها

هم بیرون بودن ) و چند تا آقا مشغول توضیح دادن و توزیع یک سری برگه ها ... اون جا

بود که فهمیدم مصاحبه دو مرحله است و مرحله اول کتبیه !!

سوالا چی بودن ؟ سوال های روانشناسی و احکام :)

مسئول اون جا گفت که برای ما پوشش و ... و در کل جواب هایی که میدید در وهله دوم 

اهمیت داره ، اول از همه صداقت شما سنجیده میشه ... چجوری ؟ 

ببینید این جوری که مثلا یک سوال رو مثلا بار اول تو تست از شما میپرسن بعد چند تا 

سوال دیگه میپرسن  و اونو می پیچونن و به شکل دیگه میپرسن که خودتون متوجه نمیشید ... 

و اون چه جاست که مشخص میشه شما راست گفتی یا دروغ .

سوالای روانشناسی رو واقعا واقعا با صداقت کامل جواب دادم ...ولی خدایی یه جاهاییش

آدم نمیدونست چی باید جواب بده 

احکام هم اون چیزایی  که تو جزوه اومده بود ، تعدادیش پرسیده شد و خداروشکر

بلد بودم ( بیشتر اصول دین و تقلید و ... )

بعدشم میرفتیم برگه رو تحویل میدادیم و داخل یه سالن دیگه می نشستیم برای مصاحبه

دوم اما !!!!!!

دقیقا از زمانی که ما برگه رو تحویل میدادیم ... چند آقا نشسته بودن و بررسی میکردن و

در کل یک سری سوالایی داشتن که انگار اهمیت اون سوالا براشون بیشتر بوده ... اگر متوجه

میشدن که : 

یک دروغ سرهم کردی /  دو در گفته هات تناقض وجود داره /  سه پاسخی دادی که نیاز به

توضیح داره میرفتی برای مصاحبه دوم و حالا باید رفع رجوع میکردی و توضیح میدادی

اون چه که گفته بودی 

و گرنه اسمت رو میخوندن و میگفتن برو بسلامت.....

اینارو من از خودم نمیگم و خود مسئول توضیح داد.‌

از وقتی اسم اونایی که لازم نیست بمونن و صداقتشون ثابت شده رو میخوند من همین

جور خدا خدا میکردم که نیازی نباشه ... تا گفت خانم شاتوت شاتوتیان یه نفس راحت کشیدم

پووفففف :))) و خوشحال و خندان خداحافظی کردم :)

بعدشم که اومدم بیرون دیدم مامانم نشسته توی اتاق داره با یه دختره صحبت میکنه که خیلی

داستان زندگیش جالب بود انشالله مینویسم

در کل تقریبا همه کارا دو ساعت نیم برای من طول کشید و تمام شد :) 

نفس راحت کشیدم :))))


P ( خنده دار ) :

عاقا من چادر سر کردم ، وقتی وارد محوطه شدیم مامانم گفت ای وای چادرتو 

برعکس سرت کردی :)) بعد من رفتم روبروی یه شیشه قهوه ای رنگ چادرمو در آوردم و سه 

ساعت خودمو مرتب کردم که احساس کردم یک جفت چشم داره از تو شیشه نگاه میکنه :/

رفتم عقب تر دیدم دو جفت چشم داره نگاه میکنه که یدفعه چشمم خورد به بالای اون 

قسمت که نوشته بود ----»»» اطلاعات دانشگاه :/ 

 واقعا نمیدونستم چکار کنم ، یه لبخند مصنوعی به افرادی که داخل نشسته بودن کردم و 

اافرارررر  ... بعد با مامانم زدیم زیر خنده :)) خخخخ

اونم هیچ جا  نه و اطلاعاااات :/ 

P 2 : 

من یه سوال دارم ..آیا مصاحبه هم چیزیه که تقلب بکنن ؟؟؟؟!!‍

مسئول اون جا ، شاید ده بار جای دخترا رو عوض کرد و تذکر داد ... اکثرا با دوستاشون بودن ، 

البته من اون جا آشنا یا دوستانم رو ندیدم ...حالا شاید جز گروه من نبودن شایدم شرکت نکردن :))

P 3: 

وقتی تو سالن اصلی نشستیم من همش احساس میکردم دارن با دوربینا نگاه میکنن :)) خخخ

P4: 

مقنعه و چادر هم بهم میادا نمیدونستم !!! :))


ممنونم از دعایی که کردید و راهنمایی های خوبتون 

دیگه توکل برخدا هر آنچه که پیش بیاد از این به بعد قسمته و پذیراش هستم :)

شاد باشید :)))

Miss shahtot

Memory 28...نکات عالی برای مصاحبه ؛)


امروز به طور کاملا اتفاقی با یه کانالی آشنا شدم و در اون کانال ، شماره تلفن مشاوره 

مصاحبه گذاشته شده بود :) زنگ زدم و با یه خانومی صحبت کردم که شنیدن حرفاش و 

توصیه هاش به نظرم برای کسایی که مصاحبه دارن خیلی مهمه و البته من که از 

 بعضی از حرفاش   واقعا شاخ در آوردم و تعجب کردم !!!!   حالا چی گفت ؟

 مینویسم هم برای کسایی که مصاحبه  دارن هم برای خودم که دوره بشه ...

و یادم باشه :))))

اینم بگم این حرفا برای همه نوع مصاحبه اعم از شغلی و دانشگاهیه:)

نه فقط علوم پزشکی شاهد ...


حضور نیمه وقت در جلسه مصاحبه استخدامی ---» خیلی عجیب !!

یعنی این جوری نیست که شما بری  داخل اتاق تموم شه بره !!!! قبل حضور در اتاق 

و بعدش یک سری افراد نشستن شما و   رفتارتون رو زیر نظر دارن :// !!

اون جا ساعت یازده باید بریم چهار ساعتم ممکنه طول بکشه :// 

قبلش هی نگو وای حوصله ام سر رفت ، وای خسته شدم !!!

سرت تو گوشی نباشه شاتوت !! .... یه کتاب با خودت برداری خیلی آروم و متین مطالعه اش

میکنی ، و جوری که جلب توجه نشه حواست به دور و برم هست :)

( از الان احساس میکنم تحت نظرم :/ ) 


چند جمله برای معرفی ----»

 ممکنه به زبان انگلیسی بخوان :

My name is shatot shatotian 

Im 18 years old...from Tehran 

My field of study is empiric

خوبه ؟؟؟ یا بیشترش کنم ... دیگه چی بگم ؟ 

چند ویژگی بارز و ویژگی منفی ----»

مهم ترین نکته اعتماد به نفسه ... همه این سوال ها رو میپرسن که اعتماد به نفس و

 در درجه بعدی شخصیت و ویژگی های طرف مقابل رو بسنجن 

باید صادقانه جواب بدیم ... اون جایی که نمیشه راستشو گفت ---» هیچی نمیگیم 

و منحرف میکنیم سوال رو ( پووووفففف :/)

ویژگی بارز رو باید دلیل بگی چرا اینو بارز میدونی ؟

در مورد منفی ---» ویژگی هایی که از لحاظ عرف بد محسوب میشن ولی از لحاظ اخلاقی

خوب و پسندیده ان :) 

خلاصه سوال های دیگه ای که میپرسن ---» 

کار گروهی یا فردی رو دوست داری ؟

هدفت از انتخاب شغل ؟   نحوه استفاده از اینترنت ؟ شبکه های مجازی ؟

چه قدر مطالعه داری ؟ چه کتابایی چه نویسنده هایی ؟ چه موضاعاتی ؟

جواب این سوالا از قبل  آماده باشه و نوشته بشه

فن بیان و شمرده صحبت کردن --» 

 مثلا سعی کنی جلسه مصاحبه رو بدست بگیری و خودت

به سمتی که روش تسلط داری پیش ببری

شمرده و آروم آروم صحبت کردن ... نه بلند نه خیلی آروم...برای این کار من یه پنج شش باری

صدامو ضبط کردم و گوش دادم ، این راه خیلی خوبیه :)

صدا نلرزه و با اعتماد به نفس حرف بزنی  تمرین تمرین و تمرین :)


اطلاعات عمومی ---» این جور سوالا دو دسته ان :

دسته اول : سوالات انحرافی که هدفش پاسخ شما نیست

 بلکه میخواد میزان کنترل و تسلطرو بفهمه 

مثلا : چند درصد زمین رو آب فراگرفته ؟ :/ 

برای پاسخ به این سوال های چرت و پرت نباید فورا گفت نمیدونم !!

این تاثیر بدی میزاره ،‌ باید هر آنچه که اطلاعات داری در اختیارشون بزاری مثلا :

درصدشو به طور دقیق نمیدونم اما میدونم که بیشتر سطح زمین رو آب فراگرفته و بیشتر

آب ها در سطح اقیانوس و دریاها تجمع پیدا کرده ؛)

دسته دوم :

سوالاتی که واقعا جنبه اطلاعات عمومی دارن که من خودم دارم این جزوه رو میخونم و 

واقعاااا عالیه و شامل همه زمینه ها میشه ------این جا :)


مدارک لازم ---» 

اصل شناسنامه و کارت ملی ، کپی از صفحه اول شناسنامه و کارت ملی

یک عکس سه در چهار ، خودکار آبی

شماره تلفن و آدرس سه معرف ( لطفا افرادی معرفی بشن که خصومت شخصی ندارن :/ )

 محل سکونت پنج سال قبل :)

برای شاهد ---»

حضور خانم ها با حجاب کامل --» چادر :)



من جز دسته اول هستم روز چهارشنبه مصاحبه دارم :)

هی مشینم جلو آینه صحبت میکنم و تمرکز روی حالت صورت و دست ...

این جوری که فهمیدم نه خیلی باید خشک و جدی باشه آدم نه خیلی راحت و صمیمی

ولی رعایت ادب ، احترام ، استیل ، طرز نشستن ، صحبت کردن و... همه اینا مهمه :)))


خواهشا برام دعا کنید که این مصاحبه به خوبی و خوشی تموم بشه :)

همین دیگه ... با آرزوی موفقیت و سلامتی و این صوبتا :)

اگر به کسی هم این حرفا کمک کرد برام دعا کنه ...

اگر توصیه ای دیگه ای دارید بگید ممنون میشم :)

Miss shahtot 

برای کسانی که مصاحبه دارن :)

با توجه به کامنتای دوستان ...

اونایی که مثل من مصاحبه دانشگاه علوم پزشکی شاهد  دارن چند تا راه وجود داره

این پست برای کسایی که مثل من اطلاعاتی ندارن  :)

۱) با توجه به کامنت یکی از دوستان --» کتابش رو تهیه کنن 

نام کتاب :

اطلاعات عمومی برای مصاحبه حضوری :)


۲) اینارو بخونن:


http://s9.picofile.com/file/8304684600/etelaat_omomi_www_makhfigah_com.pdf.html

http://s8.picofile.com/file/8304684926/mabani_ghanoni.pdf.html

http://s9.picofile.com/file/8304684950/omomi_siyasi_mazhabi.pdf.html

http://s8.picofile.com/file/8304684976/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81.pdf.htm


در  کل اطلاعات سیاسی و مذهبی و‌ تاریخ و ...  :)

حالا اگر بازم اطلاعاتی داشتید ، بگید ممنون میشم 

با تشکر :)

Memory 27 ...تضاد و اختلاف طبقاتی + خانم قاف ( هدی)

این پست نظراتش بازه و در واقع نظرات شما و  نوع نگاهی که

به این قضیه دارید برام خیلی خیلی  ارزشمند و مهمه .... :)



گاهی وقتا ذهن انسان پر از حرف میشه و دقیقا نمیدونه که از کجا باید شروع کنه..

بزارید از این جا شروع کنم :

روز پنج شنبه بود که صدای درگیری و دعوا به گوشم میرسه ، یه خانوم داره فریاد میزنه :

آقا چرا دارید بچه رو میزنید ؟

یه نفر از اون طرف داد میزنه : راست میگه مگه اون بچه چکار کرده ؟ آیا این طرز صحیح

رفتار با یه بچه است ؟

من کنجکاو میشم ... میرم به سمت صدا و به سمت نگهبان برمیگردم که با حالتی طلبکارانه ،

وایستاده و میگه :  خانوم شما از کجا میدونید ؟ این بچه برای دیگران مزاحمت ایجاد کرده !

مگه شهروند جای این کاراست ؟ 

با حالت پرسشی برمیگردم و به خانومه نگاه میکنم ، از روی عصبانیت پوفی میکشه و 

داد میزنه :

هر کاری بکنه اون بچه است ، مجبورش میکنن به این کار ،‌اون نیازمنده

و من که تقریبا فهمیدم قضیه از چه قراره ، آهی میکشم و به سمت آسانسور حرکت میکنم که چشمم میوفته  به بچه ای که روی پله ها نشسته ، سرش رو روی پاهاش گذاشته و در حال گریه کردنه ...

مدت زیادی از این ماجرا نمیگذره که میایم به سمت بیرون محوطه شهروند ، و این دقیقا 

همزمان میشه با اومدن دوتا بچه که به سمت چرخ خرید ما میاین ، با عجز و التماس :

- آقا بزارید ما کمکتون کنیم ؟

- آقا بزارید ما چرخ رو ببریم ؟

- خانم فال نمیگرید ؟

فورا سوییچ رو میگیرم ، سوار ماشین میشم ... مهم نیست که مامانم دعوام کرد که چرا 

واینستادیکمک کنی مهم اینه که نمیتونم خرد شدن عزت و غرور یک بچه ده ، دوازده شایدم 

پونزده سال رو ببینم که الان به جای این که وقت تفریح و گردش و بازیش باشه تو اون گرما 

باید بایسته و فال بفروشه یا برای دو هزار تومن منت بکشه  که تروخدا ما وسایلتون رو ببریم 


چیشد که یاد پنجشنبه افتادم ؟ قضیه از اون جایی شروع شد که من با خانوم قاف آشنا شدم...

یک زن لاغر  و زحمت کش که با وجود این که سن زیادی نداشت اکثر موهای سرش سفید شده بود ، 

تمایل زیادی به دست دادن نداشت و این برام همیشه جای سوال داشت ؟ تا این که یک روز 

باهاشدست دادم و یک حال بدی بهم دست داد ... قلبم فشرده شد فورا دستام رو مشت کردم 

...کف دستانش زبر و پوست پوست شده بود ، 

اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد ....

چشم سمت چپش بود که یه حاله سفیدی روش رو گرفته بود و به نظر میرسید نمیبینه...

اما چهره ی زیبایی داشت ، چشم های طوسی رنگ و بینی خوش تراش قلمی ؛ 

مدتی گذشت و خانم قاف همچنان خونه ما کار میکرد خیلی دوسش داشتم ، چون خیلی 

زحمتکش و مهربان بود  و شبای زیادی وقتی پدر و مادرم نبودن پیشم خوابید ، با دست پخت 

خوبش ...

یه روز تصمیم گرفتم که صحبت رو باهاش باز کنم ، نمیدونم چقدر گذشت یا چی گذشت ، اما 

یادمه بعد اون مدت  از خودم از رفتارم از خیلی چیزا خجالت کشیدم و به معنای واقعی 

شرمنده شدم ..

داستان زندگیش اینه :

در بچگی مادرش رو از دست میده و بعد اون پدرش که کشاورز بوده و نمیتونسته از پسش بر 

بیاد ،میسپاردش به زن عموش ،‌ خانم قاف از همون بچگی کارای سخت و مردونه انجام میداده 

و تقریبا تمام مسئولیت زندگی به دوشش بوده ، بعد از این که خونه ی عموش میره ، زن عموش 

که خیلی بدجنس و بداخلاق بوده کارای بیشتری رو میسپاره بهش ...تا جایی که تو بچگی به 

خاطر ابن کارا چشم سمت چپش آسیب میبنه و یک بار هم اسب قفسه سینه اش رو گاز میگیره 

و سوختگی و ... که بماند جاش نیست ..

بعد از مدتی پدرش میفهمه و میاردش پیش خودش اما ورشکست میشه و وضع مالی بدی پیدا

میکنن و خانم قاف مجبور میشه کار کنه و در سن پانزده سالگی خودش تنهایی بدون هیچ کسی

میاد تهران و خونه یکی از دوستاتشون کار میکنه اون جا با دختر خانواده که اسمش نیلوفر

بوده دوست میشن و این جوری که خودش تعریف میکرد بهترین دوران زندگیش دقیقا همون 

بوده

اما بعد مدتی خانم قاف ازدواج میکنه  این که چطور با همسرش آشنا شدن و .. رو نپرسیدم اما 

فقط یک چیزی میدونم و اونم اینه که به معنای واقعی کلمه از شوهرش متنفرم ...

یک مرد بی لیاقتی که کار درست حسابی نداره و هه ! تو خونه ای زندگی میکنه که خانم قاف با 

پولیکه دست رنج خودش بوده اجاره کرده :/ 

شوهری که یک روانیه و دست به زن داره ...  از مرد بودن فقط زور بازو داره

بهتره از این قسمت بگذریم

ممکنه بگید چرا طلاق نمیگیره ؟ باید بگم که در واقع واژه ی طلاق در ظاهرش خیلی ساده به 

نظر میرسه ...

اما خودم به عینه در مورد یکی از آشناها دیدم که چه پروسه طولانی داره تازه بعد اون نگاهی 

که جامعه ما به یک زن مطلقه داره خیلی نگاه سخت و آزاردهنده ایه ...

خانم قاف تنها یک پشتیان داشت که وقتی موردش حرف میزد در چشمانش علاقه و محبت 

شدیدرو میشد احساس کرد و اون پدر زحمت کشش بود ... یک مرد تکیده و زحمت کش و 

بسیار مهربان... یک کشاورز

امروز صبح از اتاقم بیرون اومدم مادرم نشسته بود روی صندلی آشپزخونه و به روبرو نگاه 

میکرد وقتی  حس کرد من اومدم برگشت نگاهی بهم انداخت و گفت :

هدیٰ تنها پشتوانه اش رو از دست داد.....


مخاطب این پست بیشتر خودم هستم ... درواقع وقتی با چنین افرادی و چنین اتفاق هایی 

روبرو میشیم واقعا چکار باید کرد ؟ جوری که حس ترحم بهشون دست نده ...

هرشخصی نظر متفاوتی داره ولی از نظر من بدترین چیز تضاد و اختلاف طبقاتیه ... این که تو 

اونسرمای زمستون یه بچه پنج شش ساله روی پل داره آدامس میفروشه و من نوعی دو دقیقه 

قبلش تو فلان مغازه توی فلان نقطه بالاشهر داشتم با مامانم دعوا میکردم که چرا با تغییر 

فصل مثلا  تابستون به پاییز تمام لباسا و کفشام آپدیت نشده ؟ 

چرا فلان مدل لباس رو من ندارم فلان غذا رو نخوردم ؟... واقعا وای بر من ...

اصلا این تفاوت و اختلاف ها از کجا و کدوم نقطه تاریخ شروع شده ؟

کاش یه چیزی اختراع میشد مثله پاک کن و میشد که اون نقطه و مکان رو برای همیشه پاک کرد ..

حالا که نیست هر کدوم از ما ها شاید بتونیم کاری کنیم نمیگم در از بین بردنش ...شاید در 

کمرنگ کردنش ....

البته یکی مثه من حقی نداره  بیاد در مورد این چیزا نظر بده چون خودش دقیقا یکی از همون 

افرادیه  که داره دامن میزنه به این اختلاف ... 

با اسراف کاریاش با بی توجهی هاش با خودخواه بودنش و با توقع های بالاش 

فقط و فقط به فکر خودبودنش..و ..و ...اما تلاش برای اصلاح که بد نیست ، هست ؟؟

شاید بعدا بتونیم حتی یه نیم قدم هم برداریم و ...


P : فاتحه  یا صلواتی  برای شادی روحشون بفرستید

ممنون :)))

Miss shahtot

Memory 26 .... تبریک روز پزشک + مسافرت چند روزه

گر پزشک هستی دیگر متعلق به خودت نیستی

اگر متعلق به خودت هستی دیگر پزشک نیستی

(شادروان دکتر قریب)

روز پزشک مبارک ( چه پزشکای عزیز و زحمت کش چه دانشجویان پزشکی )

بهترین آهنگ از نظر من :

# ماتادور ...خواجه امیری
 

 

این آهنگ بالا همیشه به من انگیزه و انرژی خیلی خوبی میده :)

برای هرشخص میتونه یه معنی داشته باشه .. برای منم یه معنی خوب :)

توجه : فعلا پستایی که میزارم کامنتاش رو بستم و البته دلیلی پشتشه که بعدا  میگم 

انشالله :))

 

P 1 : حرف برای گفتن زیاد دارم اما پنج شنبه امتحان آئین نامه دارم و دارم برای اون 

میخونم  البته اگر پدر مادر عزیزم  بزارن برم امتحان بدم :// !!!

بابام امشب اومده میگه : شاتوت وسایلت رو جمع کردی آخر هفته بریم خونه مادرجون ؟ :/

در واقع شغل پدر من جوریه که از هفت صبح گاهیم شش میره سرکار ، ده شب برمیگرده

اکثر تعطیلیاهم سرکاره ، گاهی جمعه ها هم میره سرکار...

تقریبا چهار ماهی میشه مادربزرگمو ندیدم و پدرم میگه اگر این هفته نریم ، تا مهر دیگه 

نمیتونیم سر بزنیم چون هفته بعد جلسه داره و ...

من از شنبه عین این بچه مثبتا  صفحات کتاب آئین نامه رو تقسیم بندی کردم خوندم ، 

حالا پدر عزیزم میگه این هفته امتحان نده بزار هفته بعد ،‌ هنوز هیچی مشخص نیست ولی من

دوست داشتم همین هفته امتحانش رو بدم تموم شه بره :(((

خداکنه راضی بشن ... البته خودمم دلم تنگ شده برای عمه ها و خاله ها و مادربزرگم و..

خیلی وقته ندیدمشون 

بعدا نوشتم : صد رحمت به کلاس آئین نامه ... فنی که به اندازه باکتریم نمیفهمم :/

خدایی این که بفهیمیم سیلندر یا صافی چیه به چه دردمون میخوره ؟ :/

P2 : دیشب و پریشب سرجمع دو ساعتم نخوابیدم علتشم اینه که من به صورت ژنتیکی آسم 

دارم فقط کافیه یه سرما کوچولو بخورم ...انقدر سرفه میکنم که تا مرز خفگی پیش میرم ؛ هم 

هم دیشب هم پریشب این اتفاق برام افتاد ... دوتا متکا گذاشتم زیر سرم و خوابیدم اما ده 

دقیقه که میگذشت احساس خفگی بهم دست میداد ( انگار یکی گلومو داره فشار میده ) و از 

تنگی نفس و سرفه  از خواب بیدارم میشدم ... پشت هم نفس نفس میزدم و قلبم تند تند میزد

واقعا برای هیچ کس نیاره ..مرگو مقابل چشمام دیدم واقعا 

مامانم که نگو بیچاره صد بار بلند شد اومد اتاقم بهم آب و ... داد ، دیگه آخراش سعی 

میکردم صداش رو تو گلوم خفه کنم ، خانواده بیدار نشن .. اما امروز خداروشکر بهترم :)))

ممکنه بعضیا بپرسن چرا اسپری یا دارو استفاده نمیکنی ؟ باید بگم ...‌اسپری سالبوتامول 

مصرف میکنم ولی برای این ویروسه هیچ دارویی نیست جز این که بگذاریم تا دوره اش 

تموم بشه .. دیگه هیچی منم هر دوشب ساعت چهار پنج بلند شدم و از ترس دیگه نخوابیدم

واقعا بیماری هر مدلش سخته ...خدا همه مریضان رو شفا بده 

P3 : در مورد پست قبل هم ممنون از کامنت هایی که دادید :))) کلی انرژی خوب داشت :)

منو حتما دعا کنید 

Miss shahtot 

Memory 23 ... دست نوشته ای با طعم شاتوت :)

از بین شعرا ...همیشه حس خیلی خوبی به سهراب سپهری داشتم و دارم

و همیشه با اشعارش ارتباط برقرار میکنم...

این بار هم برای تنوع در نوشتن و ثبت شعر و خاطره ...

بچشید دست نوشته ای با طعم شاتوت 




به خاطر دست خط نه چندان خوبم  دوباره مینویسم ... این دست نوشته بالا هم ..

به عنوان یک نوع ثبت خاطره از روزی که هشت کتاب رو خوندم و بی نهایت لذت بردم


نور را پیمودیم ، دشت طلا درنوشتیم 

افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم ...

کنار شن زار ، آفتابی سایه بار ، مارا نواخت ...درنگی کردیم !

بر لب رود پناور رمز ، رویاهارا سر بریدیم ...

ابری رسیده ، و ما دیده فرو بستیم ،

ظلمت بشکافت ، زهره را دیدیم و به ستیغ آمدیم ...

آذرخشی فرود آمد و مارا در نیایش فرو دید ،

لرزان ، گریستم .... خندان ، گریستم ..

رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم 

سیاهی رفت ، سر به آسمان سودیم ... در خور آسمان ها شدیم ..

سایه ها را به دره رها کردیم ، لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم

سکوت مارا بهم پیوست و ما « ما » شدیم !

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید ..

آفتاب از چهره ما ترسید ..

دریافتیم و خنده زدیم ، نهفتیم و سوختیم .. هرچه بهم تر ...تنهاترشدیم

از ستیغ جداشدیم :  من به خاک آمدم و بنده شدم

                              تو به آسمان رفتی و خدا شدی

# نیایش 

سهراب سپهری


P 1 : اولین جلسه کلاس رانندگی ...

آیا برای همه اینقدر خسته کننده و کسالت باره یا فقط من این جوریم ؟ :/ اصلا نصف حرفاشم نفهمیدم 

وسطای کلاسم که با کتک زدن خودم ، خودمو بیدار نگه داشتم :)) خخخخ

خدایی افسره خیلییی حرف میزد .. 

پنجشبه آزمون مقدماتی آئین نامه ، کتابش رو گرفتم ؛ میخوام بخونم همین اولین بار قبول بشم بره

پی کار خودش

P 2 :  از گلو درد و سرفه دارم میمیرم ، رفتم دکتر گفت ویروس و آلرژیه ...

خدایی عجب ویروسیه :/

P3 :  امروز میم عزیزم بهم پی ام داد ... دلم براش تنگ شده بود ، قراره روز دوشنبه با  هر دو دوست خوبم بریم بیرون ... 

دوست جان میم ---» در یک جمله --» یک شیرازی به تمام معنا : خونگرم ، کمی تا قسمتی ابری تنبل ، اما خیلی زیادخوش اخلاق ... 

و بازهم ... عاشق اشعار سهرابم 

بابت تحمل خط نچندان خوبم ، عذرخواهی میکنم :)))

Miss shahtot






Memory 20... احساس خوشایند روزهای زوج و وسواس !

 احساس خوشایند روز های زوج و گرفتگی عضلات :

بدون شک برای من روزهای زوج ، روزهای خیلی دلچسب و جذابی هستن ...

صبح زود وقتی که همه کس و همه چیز رو ارامش در برگرفته از خواب بلند میشم ، 

مثله همیشه از پنجره ی اتاقم نگاهی به گنبد آبی و زیبایی میندازم که آرامگاه شهدایی 

است که یاری دهنده ی من در تمام لحظات هستند ...

نان تازه ای که پدرم خریده بدون شک تکمیل کننده ی ذوق صبحگاهی من خواهد بود و 

علاوه بر اون هوای خنک و سکوتی که همه جارو در برگرفته بوی چمن و خاکی که آمیخته شده 

با بوی آب ...لبخند باغبانان و رفتگران زحمت کش ....و چه چیزی بهتر از این ؟


بدون شک خداوند آب رو مظهری برای تلطیف و آرامش روح و روان قرار داده ...

و هیچ چیزی به اندازه شنا و آب التیام دهنده ی جسم و جان نیست ، و همیشه من رو سرحال 

کرده....

بعد از شنا مسافت طولانی رو پیاده برمیگردم ،

اون زمان بدون شک بهترین ساعات یک روز محسوب میشه ، خیابون هاو پیاده روهای خلوت ،

هوایی که نه گرمه نه سرده و از طرفی صدایی هم که به گوش میرسه ، تنها و تنها صدای 

پرندگان و گنجشک هاست ... و خواب دلچسب بعد از اون که یک دقیقه اش به اندازه ی

چند ساعت انسان رو سرحال میکنه ...

حتما یه روز امتحان کنید ، ساعت شش  صبح از خواب بلند بشید و برید استخر و اون احساس خوشایند بعدش رو هم  تجربه میکنید :)


از دو شنبه کلاس شنا شروع شد و تقریبا همون طور که حدس میزدم مربیم گفت ، اول باید 

قبلیارو ترمیم کنم بعد برم پروانه ...

و علاوه بر ترمیم ، یک سری تمرین هایی هم میده برای تقویت عضلات ، چون اگر اینارو یاد 

نگیریم ، بدون شک تو شنای پروانه با مشکل مواجه میشم و گرفتگی عضلات و ...

امروز صبح که رفتم ، مربیم بعد از این که تمرین های شناوری رو انجام دادم گفت :

شاتوت ! ۱۶ عرض کرال سینه و ۱۶ عرض کرال پشت میری :/// !!

منم از سر ناچاری سری تکون دادم و گفتم چشم ... که این جوری گفت :

فقط با پات میری از دست استفاده نمیکنی :// ... بازم گفتم چشم ، کرال سینه خوبه اما کرال 

پشت خیلی بدم میاد .. وقتی دید تو کرال پشت مشکل دارم حدودا ده تا عرض دیگه هم 

اضافه کرد :// بعدشم که قورباغه و ...

و اکنون که این جانب درحال نوشتن این خاطرات است ، تمام عضلاتش گرفته و این گرفتگی

انقدر زیاد است که حتی به سختی تنفس میکند :/

اینم بگم که سرماهم خوردم ، علتشم اینه که توی استخر محل پذیرش و .. کولر گازی روشن 

کردن روی کمترین درجه تنظیمش کردن :/ حالا یا من حساسم خیلی یا اونا مشکل دارن !!!


علاقه بچه ها به مانتو و شلوار من : 

گفته بودم که کمی وسواسیم ! البته به نظر خودم کمه ،  به نظر بقیه زیاده :/

دیروز ناهار خونه خاله ام دعوت بودیم و البته خاله ام همسایه قبلیشون هم دعوت کرده بود ،

چون مامان من و خاله ام و اون خانومه باهم دوستن ...همسایه خاله ام دوتا دختر داره که

یکیشون کلاس هشتمه اون یکی ازدواج کرده و بچه هم داره ، منم با خودم گفتم خیلی وقته 

مهمونی نرفتم یه لباس خوب بپوشم .. سر سفره مشغول غذا خوردن بودیم که یه لحظه 

احساس کردم چیزی روی پام قرار گرفت ، مسیرو دنبال کردم ... 

به دست کوچیک  خورشتی چرب رسیدم ://  واقعا نمیدونستم اون لحظه باید چکار کنم ، اینم

اضافه کنم که خواهر منم این جوریه و اگر من دوکیلومتر هم باهاش فاصله داشته باشم ، بازم

میاد دست کثیف غذاییش رو میکشه یه لباس من ، منم  جییغغغغ و داد و بیداد که چرا این کارو کردی ؟؟

اما سر بچه مردم نمیشه داد زد واقعا :/ منم فقط نامحسوس دست بچه رو از لباسم 

جدا کردم و چشمام رو بستم و  شروع کردم به دم و بازدم عمیق !!! 

مادر بچه که متوجه شد ( سه سال از من بزرگتره و همبازی من و دختر خاله هام بوده )

به دختر خاله ام نگاه کرد و گفت : این شاتوت که هنوزم تیتیش مامانیه ( درست نوشتم ؟)

بیا یه روز تنها گیرش بیاریم کلی گِل بمالیم به سر و صورتش :)) خخخخ

وسواسی بودن خیلی خیلی بده و سخته و بیشتر از همه خود آدم رو آزار میده .


همسایه :

بعد یک سال تازه من فهمیدم که همسایه ضربدری ما ، دختر داره :/ !!!

دخترشم یک سال از من بزرگتره و صنایع دانشگاه تهران میخونه ! خیلی دختر خوبیه ، مودب 

خوش اخلاق و محترم ...‌دوست دارم باهاش ارتباط برقرار کنم 

حالا اگر در این امر موفق بودم مینویسم بعدا :))

ولی خیلی جای تعجبه چجوری من تا حالا ندیده بودمش ؟؟؟!!


سنتور :

روز یک شنبه ، استاد گلپا : استعداد داری ولی با عجله میزنی ، باید آرامشت رو بیشتر کنی تا 

این حس به موسیقی هم منتقل بشه و گرنه خوب در نمیاد ، 

در آخر هم خودش قطعه ای رو اجرا کرد که بی نظیر بود ، حالا من یکی از قطعه هایی که اجرا کرده رو توی پست رمزدار میزارم ، چون خودش هم تو  فیلم هست ، هرکی خواست بگه

رمز  بدم :)))


دیگه چیزی یادم نمیاد بخدا ، اصرار نکنید ذهنم یاری نمیکنه :)))

شاد و پیروز باشید

Miss shahtott

Memory 19... جان مریم چشماتو وا کن ...

 

اعتراف میکنم که واقعا یک سری سلیقه های عجیب غریب دارم

مهم ترینش در مورد موسیقیه ...

یکی از کار هایی که وقتی نگرانم یا ناراحت یا ... بهم آرامش میده ...

گوش دادن به صدای استاد محمد نوریه

مخصوصا آهنگ جان مریم یا نازنین مریم 

نمیدونم واقعا چه معجزه ای صورت میگیره اما صدایی دلنشین تر از صدای استاد 

نشنیدم ...مخصوصا اگر وقتی داری گوش میدی چشمانت رو ببندی و به هیچ چیز فکر نکنی!

و تصور کنی یه دشت و درو و ...

این قسمتش رو خیلی دوست دارم :

باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم

ای کاش می خوابیدم تورو خواب می دیدم

خوشه ی غم توی دلم زده جوونه
دونه به دونه دل نمی دونه
چه کنه با این غم
وای نازنین مریم


 

 

ممکنه فایل یکم طول بکشه باز بشه ...

فاتحه ای برای شادی روحشون بفرستید :)

P : 

این جا تو این قسمت از دلتنگی هام گفته بودم ... اما دیدم نمیشه با چند خط توصیف کرد

فعلا بهتره صبور باشم و تو خودم نگه دارم... اما  این قسمت هم تو یک پست دیگه بعدا مینویسم ( انشالله )

Miss shahtot

 

Memory 18... انتخاب رشته و اتفاقی عجیب !

انتخاب رشته :

به نظر من  یکی از سخت ترین کار  های دنیا انتخاب رشته است ، من و پدرم روز جمعه 

نشستیم کلی  کد نوشتیم و اولویت بندی کردیم ...

خود همین اولویت بندی هزار تا دردسر داشت ، مثلا یه شهری مثلا پزشکی کرمان در رده بندی 

بالاتر از خیلی شهرای دیگه است اما خب شهری مثل سمنان اگر چه پایین تره اما به ما نزدیکتره

در واقع برای اولویت های اول آدم تکلیفش با خودش مشخصه اما در مورد اولویت های دوم

انتخاب سخت تر میشه

در کل انتخاب رشته کردیم  و قرار شد که پدرم شنبه و یکشنبه تائید کنه و ویرایش

تا امشب ... امشب برام کپیه انتخاب رشته هارو آورد اما انگار نه انگار که ما نشستیم

حرف زدیم من گفتم اول همه پزشکیا بعد دندون بعد دارو ://

برداشته بود جز اولویت های اول بقیه رو پزشکی ، دندون و دارو رو پشت هم زده بود 

به جای این که جدا کنه :// منم سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم و دوباره وارد

سایت شدم ...

بعد کلی جون کندن و تلاش کردن سر و کله زدن آخر بعد از دو سه ساعت لیست ویرایش

شد .. حالا فرض کنید من دکمه تائید رو زدم و ....------»»»» این صفحه باز شد :

این صفحه در دسترس نمیباشد :///// !!!!!

کل اطلاعاتم پرید :// و

 من چیزی نمونده بود که بزنم لب تاپ رو از وسط نصف کنم..

بابام ( اللهی فداش بشم واقعا ) بیچاره هیچی نگفت ولی من مطمئنم از سکوتی که کرده بود

کاملا مشخص بود همین قصد منو داره !!

بعد از اون ور توتک هی غر میزد و خوابش میومد..

ما همگی یه آیة الکرسی خوندیم و پدرم با گفتن جمله ی حتما خیر بوده ... دوباره شروع

به گفتن اطلاعات و کدها کرد و منم وارد کردم.

آخرین بار با کلی صلوات و نذر دکمه تائید رو زدم ، دیدم دوباره گفت که چند کد تکراری 

وارد کردیم ... ما هم حذف کردیم و انتخاب رشته  خداروشکر تموم شد و

 نفس راحت کشیدیم

این هم باید اضافه کنم : من دقیقا جز اون افرادی هستم که تقریبا همه صد وپنجاه تا رو وارد 

کردم چون اول پزشکیا رو زدم بعدم دندون و دارو و در کل انتخابی رو از خودم محروم نکردم

وقتی سازمان سنجش این همه انتخاب داده چرا نزنم ؟ درسته که به  احتمال زیاد ( البته انشالله) زیر ده تا پونزده تای اول قبول بشم اما خب قسمته دیگه :)

چرا از خودم محروم کنم ؟ :))

اتفاقی عجیب : 

من رفتم دیروز چشم پزشکی و عینک سازی ... تو راه راننده سرویس راهنماییم رو دیدم ،

یک خانومه خوش اخلاق و مهربان .. دیگه هیچی میدونست من کنکور دادم رتبه مو پرسید

در همین حین که داشتم میگفتم ( البته واقعا آروم صحبت میکردم ) یک مرد جوان بیست و پنج 

شش ساله رد شد ..ما هم در حال گفت و گو بودیم که من قراره چه رشته ای برم و این حرفا !

بعد دیدم این اقا هی میاد عقب هی میره جلو :/// 

بعد از دو دقیقه اومد جلو و گفت ببخشید خانوم میشه یه خواهشی بکنم از شما ؟

منم گفتم چیشده این آقا هم فرمودن ----» لطفا  پزشکی نیاید چون بعد دوترم پشیمون میشید، 

مطمئن باشید :// بعدم شروع کرد هرچی میتونست از پزشکی بد گفت ://

واقعا این افرادی که بدون این که آدم رو بشناسن میان نظر میدن و قضاوت میکنن

 رو من درک نمیگم ( خودش  سه رقمی کشور شده بود !!! اما به اجبار و حرف اینو 

اون رفته  )

اما در کل یه اخلاقی دارم اونم اینکه هیچ وقت اهل کل و کل و دعوا و .. نیستم .

اونم با شخصی که نه میشناسمش نه هیچی ! اگرم بشناسم بستگی داره طرف مقابل

منطقی باشه یا نه ؟ اگر منطقی نباشه و فقط حرف خودش رو قبول داشته باشه میزارم

به حال خودش باشه ... در مورد این آقا هم من از اول تا آخر کله تکون دادم و در نهایت 

با گفتن بله شما درست میگید حرفاشو خلاصه کردم و رفت پی خودش :/

عاقا جان شما از اول علاقه نداشتی چرا میخوای اون که علاقه داره رو منصرف کنی ؟

اصلا کسی از شما نظر خواست ؟ اصلا شما منو میشناسی واسه من نطق میکنی ؟

بهترین کار در مقابل این افراد سکوته !!


فردا اولین جلسه شناست خدا کنه نگه باید از اول ترمیم کنیم !

حالا که انتخاب رشته کردم شماهم دعا کنید 

سلامت باشید

Miss shahtot

جواب پست ---» تعیین کننده یا غیر تعیین کننده ؟

جواب سوال : تعیین کننده ها دستشون رو زودتر میکشند بیرون !!!

چرا ؟

دقت فراوان در تصمیم گیری باعث تحلیل رفتن قدرت اراده شده و در نتیحه این گروه زودتر

دستشون رو بیرون میکشند بیرون  از آب و اراده شون برای نگه داشتن دست در آب کاهش

یافته ----» پست قبل :)))

نتیجه چیست ؟

تصمیم گیری خسته کننده است ، اینو کسانی که برای سفرشان مدت ها در اینترنت ،درباره ی

پرواز ، هتل ها ، رستوران و.. تحقیق میکند بهتر متوجه میشوند ،

این مقایسه ها ملاحظات و انتخاب ها ملال آوره ، علم به این نوع خستگی خستگی ناشی از تصمیم گیری میگن :)

خستگی تصمیم گیری خطرناکه و هر انسان به عنوان مصرف کننده در برابر پیام های تبلیغاتی و .. آسیب پذیر تر میشود .

به عنوان یک تصمیم گیرنده ، همه به لذایذ دنیایی تمایل بیشتری دارند و از طرفی

نیروی ارده مثل باتری عمل میکنه و بعد از مدتی تمام میشه و باید دوباره شارژ  بشه !

چگونه این کار انجام میشه ؟

با استراحتی دوباره ، تمدد اعصاب و با خوردن چیزی . قند خون پایین به سرعت 

قدرت اراده رو تحت الشعاع قرار میده 

مثال : در ایکه آ  در مسیرهای طولانی و تودرتو نمایشگاه وقفسه های سر یه فلک کشیده ،

خستگی ناشی از تصمیم گیری بروز پیدا میکنه -----» رستوران ایکه آ درست وسط نمایشگاه !!

یا در مورد شغل قضاوت که فرصت تنفس داده میشه 


افرادی که درست گفتند --------» پارمین جون . و   آسمان جان (من هیچ کمکی نکردم به هیچ کدوم )

نتیجه ی گیری کلی : بهتر تصمیم بگیر ، کم تصمیم بگیر !

مواظب خستگی ناشی از تصمیم گیری و کاهش قدرت اراده باش چگونه ؟----» بالا گفتم :)))

از رولف دوبلی 

کتاب هنر شفاف اندیشیدن ----» بخش ۵۳

 Miss shahtot

بعدا نوشتم :   نفس جان هم درست حدس زدن :)))

بازم از این کتاب انشالله میگذارم خیلی کتاب خوبیه :)

کی میتونه حدس بزنه و جواب بده ؟؟ :)))

 تازگیا کتاب جالب و البته مفهومی  رو شروع کردم به خوندن به نام هنر شفاف اندیشیدن 

از رولف دوبلی ... که به انسان کمک میکنه که بتونیم بزرگترین خطاهای فردی رو بشناسیم

در واقعا اعتقاد داره : تمام آنچه که ما به آن نیاز داریم پرهیز از بی خردی است !

این قسمت از کتاب برام جالب بود و با خودم گفتم برای تاثیر بیشتر پرسیش بکنم چون

واقعا جالبه :))))  امیدوارم بخونید و شرکت کنید :) ببینیم کی درست حدس میزنه :


بائو مایستر  ( Roy Baumiester)  با کمک همکارش ، میزی را از صد ها جنس ارزان قیمت 

پر کرد ، از توپ تنیس و شمع گرفته تا تی شرت ، آدامس و قوطی نوشابه !!

بعد دانشجویان رو به دو گروه تقسیم کرد :

گروه اول ( تعیین کننده ) :  به صورت تصادفی مجموعه های حاوی دو جنس رو به اون ها

نشان داده میشد وهر بار باید تصمیبم میگرفتن که کدام یک رو ترجیح میدن ؟

و در پایان آزمایش ، یک جنس که انتخاب کردن به اون ها داده میشد

در واقع این گروه انتخابشان بر جنسی که برای خودشان میماند تاثیر میگذاشت !

گروه دوم ( غیر تعیین کننده ) : این گروه باید درباره جنس هایی که به اون ها داده میشد 

انچه که به ذهنشان میرسید مینوشتن و در نهایت خود استاد یکی را انتخاب میکرد و به آنها

میداد .

و بعد بلافاصله بعد آن ... از آنها خواسته میشد که دست خود را در آب سرد فرو کنند ! و تا 

زمانی که میتوانند آن جا نگه دارند ! 

به این روش میگن ارزیابی قدرت اراده :)

اگر در این موارد ضعیف باشید دستتون رو فورا از آب میکشید بیرون -----» راهنمایی 

سوال :

کدوم گروه زودتر  دستشونو کشیدن بیرون ؟ تعیین کنندگان  یا غیر تعیین کنندگان ؟

و از کجا فهمیدید ؟؟

فعلا حالا حالا ها وقت دارید برای پاسخ :) عجله نکنید :) خوب فکر کنید

قدرت تفکر و اندیشیدن رو ازخودتون سلب نکنید :)

Missshahtot



Memory 17 ... کم خونی ، پرسپولیس و اولین خرابکاری توتک

کم خونی : 

در خانواده پدریم اکثرا از این بیماری رنج میبرن و قابل درمان هم نیست و باید کنترل بشه 

فقط ، اولین تاثیری که بر بدن میزاره احساس سرماست.. جوری که اغاب اوقات احساس میکنم یه تیکه یخ گذاشتن روی انگشتای دست و پام وهم اکنون که دارم این خاطره رو مینویسم

یه جوراب کلفت پوشیدم و سویشرت !!! اصلا هم گرم نیس :/

دومین تاثیر روی خواب و انرژیه که معمولا این چنین افرادی فوق العاده کم انرژین

سومین تاثیر  و بدترینش روی اعصابه .. جوری که جدیدا که نسبت به این بیماری بی توجهم ، خیلی بی  اعصاب شدم متاسفانه ... واقعا دست خودم نیست ولی سر کوچک ترین مسئله بهم

میریزم و عصبی میشم ( حالا شاید بُروز بدم شایدم نه ... که اگر صادقانه بخوام بگم ... بیشتر 

 نشون میدم )

در کل این که مامانم فهمیده که مشکل از کم خونی شدیدی که دارم ... چپ میره راست میره

فولیک اسید بخوردم میده و میوه و ... پدرم هم که شده بابا کبابی و همش کباب درست میکنه...

باید بگم که از جگر و ماهیچه و گردن و کباب ماهیتابه و ... بیزارم ، بازم کباب یچیزی ://

خودم هم به تغذیه ام بیشتر توجه دارم ( الکی مثلا :/ ) 

حالا هفته آینده باید دوباره ازمایش خون بدم که ببینیم چکار میشه کرد و ایا با توجه به

توصیه های دکتر بهترم یا فکر جدی باید کرد :))

شکستگی عینک : امشب همینجوری تو اتاقم نشسته بودم که دیدم خانوم توتک خرابکار ‌ اروم آروم وارد شدن ، یه لبخند بهش زدم که یدفعه نگاهم به دستش افتاد و دقیقا از این :)  تبدیل شدم 

به این :/  و بعدشم دعواکردن بچه ای که هنوز یک سالشم نشده ...

من عینکی نیستم ولی برای فاصله دور و کارای دقیق مثله سنتور میزنم و گرنه هیچی نمیبینم

در تمام مدتی که دعواش میکردم با چشمای گشاد بهم زل زده بود ، بعد از دو دقیقه ام بدون توجه به

من رفت بیرون ://  حالا قرار شده فردا ببریم عینک شکسته رو درست کنیم 


خانوم عین : شنا رفتیم ... چه قدرم خندیدیم ،فقط منتظر بودیم یکی یچیزی بگه و درکل یچیزی بشه بزنیم زیر خنده، بعدشم آبمیوه طبیعی ( جای همه خالی :) )

فقط رسیدم خونه دیگه واقعا جانی در بدن نداشتم ...و سرم پوکید چون عین خیلی پرحرفه

:/ منم وقتی پیششم متاسفانه یا خوشبختانه پرحرف میشم ://


سنتور : امشب برای اولین بار نتهارو روی سنتور پیاده کردم و زدم ... خیلی خوب بود خیللیییی...مامان بابا هم که دیگه نگو  :) شاید ظبط کنم بزارم :)

بابام سنتورو برداشته بود صدای ناهنجار تولید میکرد ...میگفت باید اعصابت رو قوی کنی

پوفففف ://///  منم فقط سعی میکردم به اعصابم تسلط پیدا کنم و چشمامو بسته بودم 😑😑


پرسپولیس :  امشب سه بر صفر برد از نفت :))))))))) بسی خوشحالیم :))))

بازی رو هم یه جاهاییش رو دیدم 


شاد باشید ... 

Miss shahtot 

Memory 16... مینویسم تا ابد در یادم بماند

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

Memory 15 ... خوابگاه و انچه بر من طی این دو روز گذشت


خوابگاه :

امشب پدرم یه جدول آورد که دانشگاه های علوم پزشکی رو رده بندی کرده بود از لحاظ رتبه وتیپ ... 

به ترتیب : دانشگاه تهران ،  شهید بهشتی ، اصفهان ، شیراز ، مشهد  و علوم پزشکی ایران که  تهرانه ،با مشاور که صحبت کردم میگفت با توجه به رتبه ات ، احتمالش هست که 

همین تهران ،دولتی قبول بشی اما شانس قبولیت تو علوم پزشکیه اصفهان و در کل شهرای

 دیگه مثله مشهد و... بیشتره؛

همه چی به شانست برمیگرده ( اگرچه من اصلا شانس رو قبول ندارم ، و به جاش به

 قسمت و خواسته ی خدا اعتقاد دارم )

خانواده ام با این که یک شهر دیگه برم موافقن و با خوابگاه هم موافقن ...

خصوصا مامانم که معتقده من به شدت لوس بار اومدم و برام نیازه که یکم سختی بکشم

که پخته تر بشم و خیلی چیزا رو یاد بگیرم .

از بحث وسواسی بودنه من که خیلی هم شدید نیست و بهتر شدم بگذریم، 

میرسیم به بحث غذا و لباس شستن و تمیزیه خوابگاه ، بازم اینا چیزی نیس که نشه درستش

کرد ، اما مهم ترین مسئله  برای من دوری از خانواده است 

من در کل این جوریم که احساساتمو زبانی بروز نمیدم و در عمل نشون میدم مثلا یکیو 

دوست دارم  در عمل ثابت میکنم ....در کل تو خودم میریزم البته معمولا.

وقتی بحث خوابگاه شد ، خیلی چهره ی خونسردی رو گرفتم و خودمو جوری نشون دادم که 

اصلا برام مهم نیست ... اما اصلا همین که به دوری از پدر مادری که هجده سال باهاشون بودم

و البته خواهرم توتک که به شدت دوسش دارم ،فک میکنم ... اصلا یه بغضی ناخودآگاه 

گلومو فشار میده...

بله این انتخاب ، علاقه و هدف من بوده ... فهمیدم که خیلیم سختی داره و تلاش زیاد میخواد

اما حالا شما فرض کنید به این سختیا دوری از خانواده هم اضافه بشه...

اما خب همیشه به خدا توکل کردم ، الان هم همچی رو می سپارم به خودش ،‌ شاید 

برای من نیاز باشه که سختی بکشم و کمی از اخلاقای بدم اصلاح بشه ...

شاید نیازه که ریاضت بکشم که بعدها بتونم مردمم رو درک کنم و بهشون کمک کنم .

توکل بر خودش :)


موسیقیاین  روزا سنتورم شده یار و یاور و دوستم ، هر وقت که ذهنم مشغول میشه

نت خوانی میکنم و میزنم.

روز یک شنبه با استاد کلاس داشتم ... با این که خیلیم از من بزرگتر نیس ( فکر کنم شش هفت سال )  دائما میگه دخترم ... یا عمو جان :// ... ولی خیلی مهربونه ، یاد روز اعلام 

نتایج افتادم که یک ساعت قبلش پیشش بودم و به سختی تمرکز میکردم ! اونم درک کرد و زودتر کارو جمع و جور کرد ... 

یه دو صفحه ای نت داده باید روی سنتور تمرین کنم و به نظرم برای سومین جلسه داریم عالی پیش میریم ...اون دو صفحه رو هم باید حفظ بکنم :)

امروزم اون سنتور خاک خورده توی انباری رو که تمیزش کردم ، بردم که کوک کنه ولی جعبش خرابه .... اگر واقعا موسیقی رو دوست دارید و امکانش هست حتما برید ،کلی روحیه رو شاد 

میکنه :)

غذا پختن : دیروز به کمک پودر کیک شکلاتی زر کیک پختم ( عجب زحمتی !!) ولی خوب شد،

امروزم ناهار پختم ... خیلی کار وقت گیریه :/ ولی انصافا باحاله و دوست دارم :)


خانوم عین :دوست صمیمیه ... امروز بهش زنگ زدم ببینم چکار کرده ، گفت میمونم سال بعد ‌، پرسید نظر تو چیه ؟؟ بهش گفتم ببین مامان بابات چی میگن و در کل اگر واقعا هدف 

داری بشین و البته اگر در خودت میبینی که بازم میخونی ، کاری نکن که سال بعد بگی ، شاتوت ای کاش همون سال پیش رفته بودم و یه سال از عمرم الکی رفت ...

در مورد عین جان ، بهترین دوستم بوده که تاحالا تونسته اخلاقای منو تحمل کنه :/

خیلی خوش اخلاقه و اهل مسافرت و مهمونی ... کلا نقطه ی مقابل منه از هرلحاظ

و برام جالبه که این همه سال دوستیمون دووم اورده ( ماشالله ! )

انگار که خانوم میم هم میمونه ... فردا با عین عزیزم قرار گذاشتیم بریم بیرون البته اگر تنبل بازی در نیاره.

رانندگی : ثبت نام کردم بیست و هشتم شروع میشه ... خدا خودش بخیر بگذرونه .

ولی سر جمع فک کنم ده باری اومدم رفتم تا ثبت نام کرد ...پوکیدم واقعا :/ هر دفعه یه اشکال


امیدوارم شاد باشید :) و موفق :)

 + به زودی انتخابامو وارد میکنم... احتمالا فردا یا پس فردا... 

دعا فراموش نشه :)

Miss shahtot 

قالب جدید :)

قالب رو عوض کردم ،

با تشکر از آقا رضا نویسنده وبلاگ ، قالب رضا ----» آدرس :)

قالب های زیبایی دارن سر بزنید :)


 P 1  :

 این یکی بهتره یا قبلی ؟؟ 

:))))

Memory 12.... اسطوره ی من .. دایی میم :))


در زندگی همه ما انسان هایی وجود دارن ، که من نام این انسان هارو 

اسطوره گذاشتم

انگیزه ی زیادی برای نوشتن در مورد اسطوره زندگیم دارم...

کسی که مثل آدم های زندگیه من همیشه نیست اما وقتی هست ، وجودش

سراسر آرامش و اطمینان قلب منه ...

کسی که شاید بالاترین پست و شغل رو داشته باشه اما من بی شک میگم، 

فارغ از پست ، مقام و شغلی که داره انسانی بی اندازه شریف ، 

بزرگ و با اصالته ...

این شخص دایی میم منه ... بزرگ شاتوتا :))

وقتی این انسان رو میبینید اولین چیزی که ذهنتون رو به خودش معطوف

میکنه ...

چهره ای آرام ، با وقار و متواضع

صدای دلنشین که آرام آرام واژه ها رو بر زبان میاره

انسانی که دوست داری ساعت ها به این چهره ی نورانی و نجیب خیره

بشی...

و البته لبخندی نجیبانه که اکثر اوقات بر چهره اش میبینید 

یک رفتاری کاملا معمولی با همه داره ... اما در عمل ... با محبت ترین ، غیورترین و با توجه

ترین انسانه ...که به تو ثابت میکند که من حواسم به تو هست 

در کل 

اسطوره زندگی من همچین ادمیه ... تنها بدی که داره اینه که همیشه 

نیست 


P1  : عصر گوشی مامانم زنگ خورد ..

مامان : شاتوت ببین کیه ؟؟

من در حالی که از فرط تعجب در بهت به سر میبردم  : مامان !! داییه !!

بعد فهمیدم زنگ زده بوده که ببینه من چکار کردم ! و به نظر من این

برای دایی میم من که اصلا و ابدا نه به کسی کار داره نه توجهی میکنه 

خیلی عجیب بود !!

من بی نهایت دوسش دارم اما همیشه احساس میکردم من براش فرق چندانی

با بقیه نوه ها ندارم و به من همون قدر توجه داره که به بقیه داره

اما امروز فهمیدم که نه ... حواسش به من هست :)

P2 : خلاصه حرفاش ...

علاقه شاتوت مهمه اما هیچکسی به اندازه من پدر شاتوت رو نمیشناسه

به شاتوت بگو به انتخاب پدرش اعتماد کنه .. شاتوت هنوز بچه اس اما

پدرش با خلقیاتش آشناس :)

و انتخاب پدر چیزی نیست جز پزشکی برای روحیات و خلقیاته من ، طی صحبت هایی که امشب با هم داشتیم..

اما نمیدونید چه قدر با حرفاش ارامش و قوت قلب گرفتم !

ا بازم من  فکر میکنم و مشورت میگیرم   و نمیزارم که اشتباهی تصمیم بگیرم :) 

یه سایته خوبه راهنمایی برای انتخاب رشته هم پیدا کردم :)

ممنون میشم کمک کنید :)


P3 : اسطوره زندگیه شما چه کسیه ؟ اگر ندارید ، دنبالش بگردید 

حس خوبی به انسان میده ...

اسطوره من الگوی من نیز هست :))

Miss shahtot



نقطه سر خط

شاید یک روز هایی

یک ساعت هایی

اصلا یک ثانیه هایی

برای همه آدم ها

معنی نقطه پایان بدهد

ولی دقیقا همان جا

نیاز داریم به یک صدایی که 

که به ما بگوید :

نقطه سر خط !

این نقطه سرآغاز آرامش است...

و سرآغاز شروعی دوباره پس از بی نهایت اشتباهاتی

که داشته ایم.

نه کسی از زندگیه من با خبر است نه کسی از اشتباهاتم

اکنون من با صدای بلند فریاد میزنم!

شاتوت !

نقطه سر خط !

Miss shahtot

Memory 9.... سفر به اصفهان ۱ و پل ... اندکی گردش :)

 نیمه شب است.... 

همه جا در سکوت فرو رفته و شاتوت گوشه دنجی از این کره خاکی ، در حالی که از پنجره به خیابان خیالی نگاه میکند ، خاطراتش را مرور میکند ؛

اصفهان رو دوست دارم ، انرژی خوبیو به من منتقل میکنه ، یه سری از شهر ها

هستن ، ادم احساس غریبی میکنه و در کل احساس افسردگی و کسلی، 

اما اصفهان با شلوغیاش با خیابونای پرترافیکش( مثله تهران ) احساس زندگی و زنده بودن رو القا میکنه ، احساس تکاپو و شور 

امشب پنج شنبه بود و عید ...خیابونا شلوغ بود و مردم همه تو پارک و کنار

سی و سه پل و .. اطراق کرده بودن ، جای سوزن انداختن نبود :))

چیزی که برام جالب بود اینه که ، خیلی از جوونا و پیرمردا رو دیدم که در

خیابونا و پارک و ... دوچرخه سواری میکردن و منم حسابی هوس کردم :)


عصر رفتیم پل خواجو ( املاش درسته ؟ ) ... من که جدا از مامان بابام راه افتادم رفتم جلو جلو 

و از این ور میگشتم ، میرفتم اون ور ؛ اصلا انگار نه انگار که کسیم هست :/

اول رفتم روی پل و شروع کردم به عکس گرفتن ، راستش من موبایلم زیاد

دوربینش با کیفیت نیست ... و به نظرم مهم ثبت خاطراته نه کیفیته

عکس ، این عکسو میزارم ، اگر کیفیتش بده ببخشید


بعدش دیدم عه ! یکسری اتاقک اتاقک داخل پله که فک کنم

محل گوشه نشینی درویشان و دورهم نشینی عشّاقان است .. بععلله

ما هم رفتیم از بالا به فضای روبرو نگریستیم و به حال زاینده رود

خشکیده غصه خوردیم و البت کمی هم زیر چشمی عشاقان ودرویشان را نظاره کردیم :))))



در ضمن سه جوان خوش صدای ِ خوش استعداد به ترتیب آهنگ میخوندن و

مینواختن و بسی لذت بردیم :) شما تصور کنید این فضای زیبا در هنگام

غروب خورشید به همراه شنیدن آوازی زیبا ،.. واقعا دل نشینه :)

و البته چیزی که خیلی آزار میداد خشکیه زاینده رود بود :(((

این هم نمایی دیگر ... بابت بی کیفیتیه عکسا بنده ی حقیر را عفو کنید

حالا انشالله موبایل مامان شاتوت رو بر میدارم 


من دارم از تو عکس دست تکون میدم ، چشم بصیرت میخواد ،

یه نکته بگم ، با خودم قرار گذاشته بودم دیشب اگر منو مجبور کردن خانواده

که برم حتما مسافرت ... همش اخم کنم و غرغر که خوش نمیگذره ، اما خود به خود فضای مسافرت و با خانواده بودن روم اثر گذاشت

و البته اگرچه در ابتدا زوری لبخند میزدم ، اما بعدش دیدم از ته دلم دارم

میخندم ، پس زوری و مصنوعیم شده لبخند بزنیم بعد میبینیم که واقعی 

میشه :))) و البته واقعا مسافرت در تغییر روحیه اثر میزاره ،

شب که تو ماشین بودیم و دور دور و اهنگ شاد گوش میکردم خود به خود

به تمام عالم و آدم لبخند میزدم  :)) و کلن حالم بهترشده بود هر چند موقت !! برای دو روزم که شده میخوام شاد باشم

و فراموش کنم چیشد و چی نشد .. چیکار کردم چکار نکردم و کمی لذت ببرم

بازهم هر چند موقت ! نمیدونم ....


P1 : نت مجانی :))) خخخ

P2 :  بخاطر توتک نتونستیم امروز زیاد جایی بریم ... البته بابا هم خسته 

بود ولی ایشالله فردا بیشتر قراره بگردیم 

P 3 : مجازی بدی داشته باشه یه خوبیایی هم دارم و صبح با خوندن 

کامنتا از این :'(   تبدیل شدم به این :-)  و کلی حالم بهترشد

ممنونم بابت انرژی خوبتون 🌸🌸

P4 : 

عیدتون مبارک :)) . تولد امام رضا هم مبارک :))

 حتما باید یه پست راجع به این موضوع بزارم

 شاد باشید :))



The natural word is so beautiful
at the moments

Designed By Erfan Powered by Bayan